پابرهنه تا صبح

جاده ای پر از بهار و عطر یاس

توی خوابم دوتا خانوم پروانه باهمدیگه رقصیدن و بعد روی به روی هم تعظیم کردن

پروانه خانوم کوچیکه تکونی به بال های تیفانی رنگ خودش داد و با صدای ملوسی(دوبلور کارتون باربی؟) گفت اما فدی! تو من از قصر نجات دادی.

بعدهم حضار محترمه که خانوم های سوسک بودن ایستادن و مقابل اون ها دست زدن

 

دوازده ساعت تمام درس خوندم که امشب هم نخوابم و از شدت اضطراب رویای پروانه ببینم. من به قصر خودم برگردونید

,,

یا اسم اون فولدر از بلاگ قبلت که در پرستش بهار بود. از استراوینسکی؟ یادم هست صندوق مخفی نامه هامون. تمام کاست ها که از پینک فلوید و لیونل ریچی ریکورد کردی برای من. اولین ایمیل که نوشتم به چشم شما جماعت قرن بیست و یکمی پسند! و خندیدی. شاید کلاسیک ترین یا استتیک و شاعرانه ترین عاشقانه قرن. روی کفش هات قهوه ریختم و بعد یک دست حکم ازت باختم. 

 

تو نور بودی و بزرگ

فروتن، لطیف و تماشایی

 

صد بار گفتم اینهمه ادا بازی درنیار از خودت مرد. ژست انتلکت میگیری برای من پشت پیانو؟ ولی نازی :*)

از جلسه که بیرون می اومدیم حتی حوصله نکردم بحثی کنم با باران دوباره سر جواب هام. معلومه که کم خونی داسی شکل جهش پروتئینی داره، معلوووومه که بدن فرد بیمار گلوتامیک اسید طبیعی کمتری دریافت می کنه. معلومه خب؟ معلوم بود. معلوم که درست نوشتم. مابین نوزده و نیم، تا نوزده و هفتاد و پنج صدم درحال نوسان گیری هستم. اون هیچی؛ دیگه اگه ژنوتیپ ددی و مامی سر مسائل تشخیص ژن قاطی می کردی که خود خر بودی فداتشم. ایکس ایکس وای کروموزوم و کوفت. اه مرسی

چهار صبح پست نوشتم و به فاصله یک و نیم ساعت بعد تو نوبت نوار قلب بیمارستان بودیم. بوسه مرگ روی دهلیز چپ من.. شاید؟ ده بار قرص خوردم و وقتی دیدم حتی لیوان آب هم نمی تونم بلند کنم زیبا خانوم بیدار کردم از خواب. دکتر بهم رو کرد و گفت ارزش داره بهار؟

سر شرط وفاداری یک کلاهبردار، چهل و پنج تتر قمار کردم و باختم. هرچند خیلی پولی نبود اما به عنوان یک تیر تو تاریکی که می زدم و هزار بارهم گفتم به احتمال نود و نه ممیز نه دهم درصد نمی خوره به اون هدف که من می خوام آممم اما شد دیگه. 

می خوام قهوه بخورم در این حال که می دونم قهوه حکم سم داره برام. عجله دارم برای تلفن کردن به استادم و یک ریز گزارش کردن از آنچه گذشت. چرا؟ چون البته که کیفم کوک و از استرس سه روزه زنگ نزدم به ایشون و حالا که با دست پر خبر می برم آروم تر شدم. همین دیگه. وای جیغغغ بسته هام برگشت خوردن و من این دیروز فهمیدم. بعد خیلی جالبه که بانک دیوونه میوونه زیر بار بازگشت مبلغ نمیره. دوست داشتم با پرنسس و بابک تمرین تنیس می رفتم. اما همینجوریش که فاتحه میز پینگ پنگ خونه رو خوندم و به عنوان اسباب بازی استفاده ابزاری می برم ازش حتی درس می خونم روش =)) دلم برای آقاهه پیانیست تنگ شده و فکر می کردم چرا مثل سال های دیگه یاس صداش نمی کنم. کاش می شد زود به زود ببینمش. و از نزدیک به چشم های عسلیش بگم چقدر حضورش مایه روشنی هست و دل گرمی من.

تموم چیزی که همیشه می خواستم متعلق به اون دو نفر بود؛ مامان و بابا. می دونم امکان نداره خرده ای بگیرید بابت عملکرد قوی و یا ضعیفم به هر نحوی. شما بچه های نازنین دل منید. چونکه همیشه بچه هام، میگم بهتون و می خندید. 

می خواستم قوی تر باشم اما مامان. شایسته تر و ممتاز. خستگی تسمه بند امونم بریده. باور می کنید این وسط عاشق هم شده باشم؟ اون پسر شبیه به شاهزاده ها رفتار می کنه. بابک.. باید ببینیش وقتی رخ به رخ با استیج موسیقی اجرا داره.-درس می خونم

همیشه که وارد گیت شهر می‌شدیم برج دریایی سفید خوشگلش بهمون چشمک می‌زد. با اینکه دورم حالا از مردم استان خودم. اما شنیدن اخبار ساحلی این روزها، من به مرز دل مردگی می‌کشونه. ای کاش یک نفر به آقای هگست می‌گفت،، سیستان و بلوچستان از روز اول هم امتیازی برای از دست دادن نداشت که حالا اینطور به قلب چابهارش چنگ می زنید. 

دیروز؛ اینکه تمام مدت تو خیابون کف دست بابک با ناخن هام چنگ می زدم، بی هدف به دنبال خودم می کشوندم، حرف می زدم و گریه می کردم. اجازه نمی دادم تو ماشین بشینیم حتی. بابا موهام بوسید، بغلم کرد و گفت هیچ اشکالی نداره دخترم. قلبم از تو سینه کنده می شد و دوباره می تپید. گریه می کردم و بعد.. دیگه اشکی نبود. تا شب هم حرفی نزدم و بازهم اشکی نبود. می گفتم به زیبا شاید مرده قلبم. دست چپم فلج شد و بعد به قدری تیر کشید و درد گرفت که مطمئن بودم باید از کار افتاده باشه تاحالا. قرص خوردم و بابونه دم کردیم. نه از اون دسته گل ها که روی میزم بود و بابک خریده بود. از دمنوش های آرامش بخش مامان. 

ساعت مطالعه دیروزم بود پانزده ساعت و نیم. پنج صبح یادم افتاد حتی ناهار یا شام هم نخوردم. فقط خوندم و خوندم و خوندم و بعد که جونم بالا اومد نیم ساعتی تو بلاگم هم نوشتم. شاید دو روزه که به زور سه ساعت خوابیده باشم. خیلی درس ها فارغ از نمره کتبی ورقه و اتفاقات ضمیمه بهم اون احساس ارزشمندی یادگیری عالی میدن. تجربه امروز.. فاجعه بود. تا سرحد مرگ ترسیدم و بعد فهمیدم علاوه بر اینکه شانس برای کسی که تا آخرین لحظه تلاش می کنه اتفاق میوفته و دو: شانس بد گاه گداری مانع می شه از تلاش روزانه تو. مورد سه و از همه مهم تر، اگر تصور کردی شانس بد تو به تدبیری خوب تر هم جای داشت برای اتفاق افتادن شاید که درواقع همین حالا هم جواب شانس خوبت گرفته باشی اگر هنوز هم شرایط تو پتانسیل داشت برای بد تر از این رخ دادن.