پابرهنه تا صبح

جاده ای پر از بهار و عطر یاس

-پیانو از باخ آینده ایران و جهان

می گفت همیشه پست و سمت های رده بالا دولتی پیشنهاد شده به من و می‌شه هنوز هم.. بهار می دونه. قبول نمی کردم و بعد از این هم نمی کنم چون دخترهام، خانومم و خانواده ام اولویت شماره یک زندگی من بودن و هستن. نمی تونستم هم وزیر باشم و هم یک پدر و همسر عالی. درست می گفت و من به تیشرت آجری و کتونی سفیدی که پوشیده بود برای پیاده روی صبح خودش نگاه می کردم. یادم اومد وقتی این کفش هارو پسند می کرد تو فروشگاه چشمش یک نایکی جوی راید هم گرفته بود. چرا؟ چون توپ توپی بود. گفتم انگار نه انگار چهل و هفت سالت شده مرد. شبیه به پسربچه ها رفتار می کنی؛ خندید و آقایون فروشنده هم همینطور. با هم کلاسیم که به اصرار خودش از امتحان سوار کرده بودیم که تا مترو تهران برسونیمش و بعدهم برگردیم خونه خودمون حرف می زد و می گفت دخترم تو هم مثل بهار برای من. این پشتکار تو رو قابل تحسین و تمجید می دونم اما باید با عنوان یک منتور، مشاور و یا دوست و پدر.. (یک ساعت بعد) انشالله که به آلمان هم میری و یک پرستار عالی خواهی بود. مست خواب بودم و چیزی جز بالشت و پتوی خودم نمی خواستم. کم خوابی دو روزه، بالای بیست ساعت درس خوندن و فراموش کردن قرص ها که باید می خوردم. تا احیانا مضطرب نباشم و خون غلیظ دهلیز خانوم راستم برگشت نکنه به پایین. قهوه خوردن های زیاده از حدم و غذا هم که اصلا و ابدا. خونه رسیدم و دیدم عزیزک نازنینم یک ضبط کوتاه ساز زده بود برام از آقای ابی. 

-مثل طعم مبهم یک خرمالوی گس

معمولا اگر موردی ببینم در آدم های ناشناس اطرافم که مجلب توجهم شده باشه در حین راه رفتن برمی گردم و با تاکید بر جواب جمله ای تکرار می کنم و بعد هم میرم. مثل سوالی درسی که خانوم ایکس از خانوم وای پرسید و خانوم وای با لالمانی به طرف بهار برگشت که از اون سر کوچه داره بهش جواب میده. همچنان قدم می زنه، حرف می زنه و توضیح میده. بهش گفتم پیرسینگ خوشگلی داری. همراهم اومد و گفت ممنونم.. من از روز اول که دیدمت جذب چهره ات شده بودم راستی. لبخند زدم و گفتم ما همدیگه رو می شناسیم ولی.. همچنان قدم می زدم و تاتی تاتی به دنبالم می دوید گفت جدا؟ کجا. گفتم امتحانات ترم یک یادت نمیاد؟ منم غیرحضوری می خونم مثل خودت. گفت تو تو هموووونی که پلیور سفید پوشیده بود و بهم تقلب رسوووند :)) 

شراب نه ولی شیرکاکائو خوردنم من یاد تو می اندازه. هنوزم فکر می کنم بیخودی با خودم نوشته هام می خونی، عکس های دوربینم می بینی، صدای آوازم می شنوی و به روم لبخند نسیه می پاشی. خب آخه منم تنگ می شه دلم برای دوستم که خوابیده، چندماهه؟ تو رختخواب مخمل آبی نه ولی زیر خاک سرد و غمین.

رو آخرین دیوار این کشور نوشتم من وقت کم دارم واسه بوسیدن تو، تو وقت کم داری واسه بوسیدن من

رو آخرین دیوار این کشور نوشتم ما عمرمون کوتاهه مثل خنده تو

ما عمرمون کوتاهه مثل دامن من

-

از تیسفون تا سیستان جنگه، دل خونه، دل تنگه
با خواب از بیداریِ سنگین این میهن
بلندم کن

ساعت پنج صبح امروز خواستم دوش بگیرم و حمام اتاقم طبق معمول همیشه یخچال بود. مجبور شدم با موهای خیس از هال که سرد تر از اون هم بود، کوچ کنم به حمام مامان و بابا. روزهایی که احتیاج به انرژی مضاعف بدنم و بیدار باش چند ساعته به حواس جمع ترین حالت ممکن خودم دارم از حمام سوئدی کمک می گیرم. که ساده هم هست، برعکس آب سرد و این تریپ نسخه های زرد انگیزشی که مخالف اون هام و همیشه هم بودم. اگر آدمی قرار بود با روزانه سر زیر آب سرد فرو بردن و بعد پا روی این پا انداختن در تحت الشعاع بارش ناگهانی ثروت، آگاهی و موفقیت باشه که من از شما لایف کوچ های نامتحرم سوال دارم پس چرا شونصد هزار تا ایلان ماسک در قید حیات، روی زمین نداریم عزیزانم. از حمام سوئدی می گفتم.. اهل توصیه در پابلیک هم نیستم اما اینکار با فرستادن پالس هایی از شوک به سیستم گردش مواد و عصبی شما حتی باوجود کم خوابی و یا خستگی شدید هم می تونه فوق العاده در کیفیت راندمان ادامه روز اثرگذار باشه. به این شکل که آخرین مرحله از دوش گرفتنتون، طی بازه های کوتاه سی ثانیه به سی ثانیه به صورت مداوم و دستی دمای آب عوض می کنید. مهم که اینکار با آب سرد شروع کنید و با آب سرد هم تمام. خود من پنج تا، سی ثانیه انجام میدم معمولا چون میگم هیچ لزومی به روزانه انجام دادن نیست اما در هر صورت بدن به نوبت و با حفاظت باید شیفت شده باشه از این دو دمای سرد و گرم به هم. از زیر دوش آب داغ شیرجه نزنید به دیگری و مویرگ های خونی خودتون پاره نکنید با سکته دادن مغز و یا بالعکس. همین؟ 

 

سرجلسه فکر می کردم به درد کمرم و گیره موهام. با اینکه فرفری بودم اما هم روز خوشگلی بود و هم من. کامنت های خودم دوباره بستم. از اونجا که سلامت روانم از سر راه نیاوردم پس نمی تونم اجازه بدم حرف یک عده یوزر بیکار و بی عار به این راحتی ها موفق به انرژی خواری از من شده باشه. تو راه خونه گپ می زدیم با دوست بابک از آقایون که رقبای عشقی بودند و عشق مدیریت اما. بعد هم بابک درس هایی از نحوه گردش مالی خزانه داری آمریکا گوشزد کرد و با چشم های خسته تر سر تکون دادم فقط گفت نمی خوای بستنی بخرم برات؟ گفتم نه گل بخر برام. 

-قیافه ام بعد دیدن دلتا ایکس فرمولا تراز شدت صوت :

به اندازه ای طی این سه ساله بابتش خون دل خوردم، اشک ریختم و تلاش کردم که دیگه حتی بدست آوردنش هم آرومم نمی کنه. این دو هفته که گذشت با  تپش قلب مداوم و شدید، درد کذایی قفسه سینه که داشتم. از خواب بیدار می شدم و می گفتم مامان.. یعنی قلبم ایستاد؟ کاش من با خودت می بردی و بعد پاهات روی گلوم فشار می دادی اما هیچ موقع، یادم نمی دادی هربار بلند تر بخندم. بهم می گفتی منتظر بودی؛ منتظر شنیدن زنگ تلفن تا بگن بهت از حال رفتم من و بیهوش شدم. من هم از حال رفتم و هم از هوش،، نیومدی.

دنیا، آسمون و هوا رو موج می بینم، رزونانس و نوسان. از فیزیک متنفرم و صبح روزی که باران گفت دبیر فیزیک دبیرستانم دلش تنگ شده برام گفتم واقعا؟ شب نشستیم و من باربی گرل خوندم براش. گفتم ای کاش میومدی خونمون تا انواع و اقسام هزار مدل ترکیب رنگ خط لب قهوه ای تست می کردیم باهم. 

بازهم صندل بالرین خریدم. این چهارمین خرید کفش پاپیونی امسالم بود. اسم یدونه اشون Barbie shoes حتی=)) یادم اومد ساعت هفت صبح دیروز، دختری که نمی شناختم یکه زد روی شونه ام و گفت خیلی خوشگلی.. آااب شدم حتی ذوب ترتر. درمورد بابک چیزی که همیشه توجهم جلب می کرده و می کنه اینه که هیچ موقع برای دومین بار اشتباهم به من یادآوری نمی کنه. بهم گفت ریسک کردی بهار، دو سر باخت. من هم می دونستم اما برای اینکه نشکنه دلت گفتم پنجاه تتر هم فدای سرت باشه. عاشق این مردَم. یعنی بابام تو شیشه مربا می گذرام و کلیدشم قورت میدم ولی با دنیا عوض نمی کنم. 

سرصبحی با اعصاب نشسته می خوندم تو خونه یک صدا: خمینی خمینی ننگ به نیرنگ تو، خون جوانان ما می چکد از چنگ تو. توی خوابم نوه امام با مغز پخش زمین شد:* همونی که آخوند کوچولو شده؟ حنایی بورن موهاش نمی دونم. حالا که عمیق تر فکر می کنم می بینم میشه آدم تو عالم معنا هم خنده اش بگیره جدی.. وای. 


آقای استاد به اتفاق گروهشون اجرای پاپ دارن امشب. با وجود اینکه اگر فقط یک پیانیست در ایران باشه که به تبحر و استعداد اون قسم بخورم می دونم بالاتر از خودش نیست اما هربار و دوباره این موقع از سال.. نگران ترین هستم به شدت هرچه تمام تر. این ها به کنار خوشحالم که امروز تایم تک نوازی نداره و بتهوونی راخمانینفی چیزی نمیبره روی استیج :) البته که سکته می کردم من در اون صورت. ساعت مطالعه ام افت کرده چون نمی خوابم شب ها و درس می خونم. فهمیدم کیفیت خوابم رابطه تنگاتنگی با خوشگلیم داره. یاد اون حرف ایرینا شایک افتادم که می گفت روزانه بالای دوازده ساعت باید بخوابم تا همیشه فرش و هات بمونم. قیافه من این اینجوری بود که.. واا چه خانومی بیکاری جدا

 

Well, my boyfriend's in a band.They think I don't understand The freedom land of the '70s 

خفه شدم از شیک و اسموتی های شیر موز بستنی، نوتلا و قهوه زیباخانم..  


They judge me like a picture book

?By the colors, like they forgot to read