پابرهنه تا صبح

جاده ای پر از بهار و عطر یاس

 

بهار امتداد

ماورای هر فصل

هر ساعت و هر انعکاس،

قدم می زند و وجود می خواند.

امتداد تو

برای هر بودن،

هر روز را ما می چشد.

بهار همیشه شروع

همیشه وجود

تمامِ شدن!

سراپاسبز.

- شعر از کسرا

 

چرا چون همه شعر های دفترت که برای من بود دوست تر داشتم؟ یا چون من جرمی گیلبرت نیستم و احتمالا قدرتی هم ندارم برای حرف زدن با روح دوست مرده ام حتی.. حتی اگر چیزی هم احساس نکنم.

 

 

وقتی روزی افتابی

کنار پنجره

تماشا نشسته بر ما

کدام دست برای گرفتن عکسی

برای همیشه به چشمانم خیره ماند؟

 

- شعر از کسرا

بهار می گفت حتی اون عکس که انداختم ازت هم ندادی به خودم

ایستاده بودی؛ درست کنار شورلت سفید

و در نزدیکی اسارت تو...

ازاد بودن را خواهم چشید       و

                                             رنگ باختن آسمان در اولین نگاه خیره ی تو به خورشید را

 

- شعر از کسرا

درخت جوان خشکیده

من به درخت می اندیشم..

به شاخه ها و برگ ها

به سبز به بهار

من به درخت می اندیشم به تشویش ریشه های پیر

به افسوس تنه های خسته در خاک،شاید در اسمان

من به باد می اندیشم

همواره در هر جهت.

من به باد می اندیشم به طغیانش علیه برگ ها.

من به باد می اندیشم با درختان جوان خشکیده که در دل باد به دنبال منجی می گردند.

به تسلیم شدن به تسلیم شدن.

به تقدیس اره می اندیشم با دسته ی بی رمق چوبی اش

به خرامیدن درختان جوان خشکیده

به اعجاب!

به واژگان بی صدای خود.

هنوز میعاد اسمان و باد و درخت پابرجاست؟

به نمی دانم های رمیده از افسوس.

من به درخت می اندیشم.

به طغیان به حصار

به جنگ و جسد

به اره و میراث چوبی ارزوهای درخت.

به اره و بهار درختان خشکیده

به ریشه فرسوده.

من هنوز به درخت می اندیشم.

من به خود می اندیشم.

به تلاطم خرابه ها و گریزگاهی به سوی بهار

به درخت می اندیشم. به سبز به بهار.

به وجود درختی خود

به دریای خاکی بی درخت.

به تشویش مسیر

به رنگ گندمزار می اندیشم.

روزی به شب

شبانه به روز هایی.

گاه به فرار و ایستادن ها..

به تلاطم خرابه های سنگی و گریزگاهی به بهار

من به امواج باد به فانوس رهنما

روبان سبز خداگونه ام،مدام مدام

من به درختان جوان خشیکده،به خودم!

به نظاره ها به واقعیت نه

به حقایق.

به کسی که خلق می کند اثری را

به نگاهش که آرام چون اندیشه ی درختان است.

ای درخت جوان خشکیده

ای سرانجام!

مردن رویا ها در بلوغ

ایا من فکر می کنم که می اندیشم

به گندم زار به باد به اره درختان جوان خشکیده.

اغوش پذیراست!

به دنبال خود بودم ای درخت جوان خشکیده

مرا از یاد نبر گندم زار!

راه ما راه سپردن است

 

زینب کسرا_مهر ماه 1382

 

 

بعد از دوباره فکر کردن و تصحیح:

از حالت آرمانی درامد و فضایی باز تر گرفت.

امتداد یافته تا ماورا.

 

- شعر از کسرای عزیز عزیزم، عکس از بهار

تو آروم خوابیدی دوستم و من از دفتر تو شعر می خونم، لالایی لالایی تو گوش باد. یادت هست ماورا ما؟

پیش تر این پست خوب ری‌پست کرده بودم در بلاگ. سهوا جای یک مورد از پیش نویس ها پاک شد. از نو می گذارم جهت یادآوری به خودم. هنوزهم درگیرم با فهم نرخ بهره فدرال رزرو. و کوهی از تکالیف بابک به من که انجام ندادم هنوز. می فهمم اما یکهو سوالات بنیادی می زنه به سرم و با aiهم که قهرم جای پیش بردن کار، فکر می کنم. اشتباه دارم. خیلی اشتباه. مثلا آمار سخت می مونه به یادم و یا بعضا به چیزهایی حواسم هست که.. هوف. فکر می کردم اگر رشته ام به این اندازه نامتعارف نمی بود با اونچه که هدف هست برای من، بدم نمیومد اینترنشنال بیزینس بخونم. بگذریم. جمعه شب به صرف شوبرت و یک کلاژ از بهار؟ دوست داشتم دوستانی هم می داشتم و میهمانی چای تدارک می دیدم برای عزیزانم و بعد به ازای همراهی هرکدوم یک شاخه گل آلاله به اون ها هدیه می دادم.

w54624_1500x500.jpg (1500×500)

- تو عزیزدل من بودی

- وعده ما ایرانی روشن باشد