بهار امتداد
ماورای هر فصل
هر ساعت و هر انعکاس،
قدم می زند و وجود می خواند.
امتداد تو
برای هر بودن،
هر روز را ما می چشد.
بهار همیشه شروع
همیشه وجود
تمامِ شدن!
سراپاسبز.
- شعر از کسرا
چرا چون همه شعر های دفترت که برای من بود دوست تر داشتم؟ یا چون من جرمی گیلبرت نیستم و احتمالا قدرتی هم ندارم برای حرف زدن با روح دوست مرده ام حتی.. حتی اگر چیزی هم احساس نکنم.

وقتی روزی افتابی
کنار پنجره
تماشا نشسته بر ما
کدام دست برای گرفتن عکسی
برای همیشه به چشمانم خیره ماند؟
- شعر از کسرا
بهار می گفت حتی اون عکس که انداختم ازت هم ندادی به خودم
ایستاده بودی؛ درست کنار شورلت سفید

و در نزدیکی اسارت تو...
ازاد بودن را خواهم چشید و
رنگ باختن آسمان در اولین نگاه خیره ی تو به خورشید را
- شعر از کسرا
بابک و صنم زمین تمیز و آماده کرده بودن تا یکدست بازی کنن و من علی رغم تمام غرها که دارم برای دست زدن هرکسی به راکتم. صنم دیدم که ریلکس پیانو میزنه و بابک پشت میز قال گذاشته با پشه ها قربونش برم. گفتم بازی کنیم؟.. گفت صنم! گفتم پس بازی کنیم. حتما که این فاجعه بار ترین دست امسالم نبود. به هرحال هیچ کسی مگر مربی توان شکست بابک تو تنیس نداره. نهایت من پر ناخن اون باشم. هنوزهم بک هندم شبیه به علامت دادن با ماهیتابه تو هوا میمونه. اما درمورد پیچ فور هند، سرعت دستم در عین قدرتی بودن ضرباتم، بازهم ادعا دارم. این روزها که من و آقاهه استاد(یاس) شلوغ تر هستیم با کارها بیشتر از هربار دلتنگم و از این انتراکت به اون یکی معمولا برنامه ریزی می کنم برای تابستونمون، تابستون.. به محض رهایی من از بار درس البته. امروز چیزهایی آنلاین سفارش میدادم با وسواس براش و خنده ام گرفته بود. اولین باری که برای یک نفر وسایل شخصی خرید میکردم؟ اگر اسم ضدآفتاب، لوسیون بدن و چی چی پوستی چیز میز شخصی بگذاریم البته. دو جمله فغانسوی هم خوندم و حفظ کردم تا سرموقع اش بگم و ذوق کنه یاسم.
- اگه هر جا تو بری، من می دونم نشونیت همیشه عطر تنتِ
نشون منُ یک دنیا می دونن که عمری هوای موندنتِ


درخت جوان خشکیده
من به درخت می اندیشم..
به شاخه ها و برگ ها
به سبز به بهار
من به درخت می اندیشم به تشویش ریشه های پیر
به افسوس تنه های خسته در خاک،شاید در اسمان
من به باد می اندیشم
همواره در هر جهت.
من به باد می اندیشم به طغیانش علیه برگ ها.
من به باد می اندیشم با درختان جوان خشکیده که در دل باد به دنبال منجی می گردند.
به تسلیم شدن به تسلیم شدن.
به تقدیس اره می اندیشم با دسته ی بی رمق چوبی اش
به خرامیدن درختان جوان خشکیده
به اعجاب!
به واژگان بی صدای خود.
هنوز میعاد اسمان و باد و درخت پابرجاست؟
به نمی دانم های رمیده از افسوس.
من به درخت می اندیشم.
به طغیان به حصار
به جنگ و جسد
به اره و میراث چوبی ارزوهای درخت.
به اره و بهار درختان خشکیده
به ریشه فرسوده.
من هنوز به درخت می اندیشم.
من به خود می اندیشم.
به تلاطم خرابه ها و گریزگاهی به سوی بهار
به درخت می اندیشم. به سبز به بهار.
به وجود درختی خود
به دریای خاکی بی درخت.
به تشویش مسیر
به رنگ گندمزار می اندیشم.
روزی به شب
شبانه به روز هایی.
گاه به فرار و ایستادن ها..
به تلاطم خرابه های سنگی و گریزگاهی به بهار
من به امواج باد به فانوس رهنما
روبان سبز خداگونه ام،مدام مدام
من به درختان جوان خشیکده،به خودم!
به نظاره ها به واقعیت نه
به حقایق.
به کسی که خلق می کند اثری را
به نگاهش که آرام چون اندیشه ی درختان است.
ای درخت جوان خشکیده
ای سرانجام!
مردن رویا ها در بلوغ
ایا من فکر می کنم که می اندیشم
به گندم زار به باد به اره درختان جوان خشکیده.
اغوش پذیراست!
به دنبال خود بودم ای درخت جوان خشکیده
مرا از یاد نبر گندم زار!
راه ما راه سپردن است
زینب کسرا_مهر ماه 1382
بعد از دوباره فکر کردن و تصحیح:
از حالت آرمانی درامد و فضایی باز تر گرفت.
امتداد یافته تا ماورا.
- شعر از کسرای عزیز عزیزم، عکس از بهار
تو آروم خوابیدی دوستم و من از دفتر تو شعر می خونم، لالایی لالایی تو گوش باد. یادت هست ماورا ما؟
احتیاج داشتم ساعت ها مچاله بشم پای سازت، زانو هام خم کنم توی شکم خودم و تو پیانو بزنی. از بتهوون یا که راخمانینف تفاوتی نداره. بعد من ادای مار قرچ قرچ دربیارم و تو بخندی. میرسه نوبت به ساز بعدی و نگاهم میکنی. باحوصله توضیح میدی خب بهارجانم با کارلوس آشنایی دارید؟ سر تکون میدم و میپرسم رابین هود شمایی؟ میگی این کلارینت هست، رابین هم فلوت میزد مثل من ولی. میایستم و میبوسم شونه هات از دور. میدونم پری قصه میرسونه رد بوسه های من به دست های تو. نگاهم میدوزه و صدام میدزده.
- چون عزیزم خود لفظ اشکال من فکر می کنم برای توجیه کار بد هست
و استراحت هیچ بدی ای نداره
(این قشنگ)
تو می تونی اون تم مورد علاقه خودت
امضای نوازندگی شخصی بدونی
و این رو پیاده کنی
بداهه.. یا خلق کردن حتی
مثلا من همینطور که گوش می کردم به این ریکورد چهاردقیقه و خرده ای
متوجه احوالت شدم شاید چونکه می شناسمت یا.. نمی دونم
ملموس بود اما
و این زبان موسیقی، زبان دوست داشتنی توست
پس چه خوب که بیشتر به زبان قلبی خودت حرف بزنی و خلق کنی
برای خالق بودن و خالق شدن

چیزی که زیاد تو خونه ما پنجرهست. پنجره های قدی زمان شاهی. یعنی اینکه تاقچه ای ندارن و یا بعضا در میشن و باز به روی حیاط؛ پنجره ان اما در واقع. غروب ها که هال خصوصی و پذیرایی فرو میرن تو هاله ای از اغما. پرده هارو میکشم من. همینطور که نور خوش رقص خورشید پرسون پرسون سرک میکشه به داخل. یا گرام میگذارم و یا اگر هوس موزیک نو داشتم باند هارو روشن میکنم. دوست دارم برقصم. بی اندازه عاشق رقصیدنم و تنها اما. هیچ از جمع های شلوغ نمیاد خوشم. این روزها که آبی ام و کم حرف. حالا میبینم با کوچک ترین واکنشی از سمت بیرون به هم میریزم. یک پیغام خوندم روی موبایل که دوستم فرستاده بود و بعد تا یک ساعت نفس کشیدن رفت از یادم. وقتی دوباره اسم اون چک میکردم گفتم به خودم چیزی برای ترسیدن وجود نداره بهار! ببین باران بود، ببین حتی مخاطب حرف اون تو نبودی. این تپش قلب کوفتی. دوست داشتم ببوسمت. ماه قبل فقط دو بار تختم عوض کردم، بازهم دیشب و پریشب روی مبل خوابیدم. صنم میگه از بس ترسویی که با چراغ خواب و عروسک میخوابی. پخ کنیم بهت پس افتادی. شایدهم کسی پخ کنه بهم گریه ام گرفت. دلم نمیخواد هیشکی ببینم. با هیچ کسی حرف بزنم یا که پام از در خونه بیرون بذارم. مرگم فرداست که نوبت دندون دارم.
پیرمرد میگه در ایران سی تایی نیستید اگر فروش ماه گذشته تقسیم بر تعداد پرسنل نکنید.
بعد، طبق معمول همیشه که من غر دارم استاد میگن؛ پس بزرگ فکر کنید.
- هر از گاهی فکر میکنم به شکار.