پابرهنه تا صبح

جاده ای پر از بهار و عطر یاس

پنج ساعت تو بغل زیبا خوابیدم و وقتی بیدار می شدم دیگه خبری از ردای خورشید تو آسمون نبود. قهوه دم کردم. یادم افتاد ماه پیش این موقع از هفته، ثانیه به ثانیه درس می خوندم و خون دل ها خوردم. تاریک ترین روز و شب های من؟ شاید. دلم لاک قرمز خواست. خواب دیدم حبس بودم تو اتاقی از آنتوریم ها.. و می گفتم به شخص غریبه ای، من عاشق این گل هام! بابک اومد و گفت باکس گلی از رز و لیلیوم هدیه گرفته، با خودش از دفتر نیاورده و تو اتاقش گذاشته. همینطور تا امروز که از خشک شدن اون ها گذشته حرفی نزده چون میدونسته غصه می خورم خیلی زیاد. پس دقیقا همین اتفاق هم افتاد. غصه گل های مرده ای رو خوردم که ندیدم، خیلی زیاد. به آشپزخونه سر زدم و بوی سس گوجه ای که برای پاستای ظهر آماده کرده بودم داشت دیوانه ام می کرد. به همون اندازه لاک قرمز، هوس کردم. یک لیوان بوربن؟ یادم افتاد من الکل نمی خورم که ویسکی خور باشم حتی. با اشکان حرف زدم و برای چند دقیقه ای پیوسته خندیدم. پرسید چرا بلیط نمیگیری بهار و سر نمی زنی بهمون. گفتم به همون دلیلی که دو روز دیگه باید مدرسه بری بچه. گفت تو بیا من نامه میگیرم از درمانگاه :)

-آنگونه شعله زد پاییز که در مصاف مصیبت مرا زبان گم شد

از اونجا که زیبا بلاکم کرد. گوشت های قیمه ام نپخت. از نگاه و لبخند موذی هم باشگاهیم بهم. دوتا تاول پاهام. از اونجا که خوشگل بودم مثل همیشه. از زن های خیلی زن. سالگرد فوت کسرا و بعد نوازش صدای آرتوش. از هرشبی که روی مبل هال خوابیدم و می خوابم هنوزهم. از روزی که گل های اتاقم دیگه زنده نبودن. از اون عصر تابستون وقتی تو پیوی پسر خوشگله فرانسوی حرف می زدم. از هفته ای که بدون پسر خوشگله سر نشد که نشد. از چاک باز پیراهنم و کفش های پاشنه دار ده سانتی. از وقتی عذاب وجدان به خونه در زد و خرخره ام جوید. دست های بابک گرفتم، تو زمین بازی وسط خیابون تو کافه و بابا صداش کردم. از تاب برداشتن موج موهام و قرمز تر شدن اون ها. گفتم که می بوسم تو را.. گفتی تمنا می کنم؟ از اون سیصد میلیون پول موبایل و بسته شدن حساب های صرافی. از اونجا که اشتباه کردم اگر ناخن هام بلند ترمیم کردم. از مزه استفراغ آور ماچا. از وقتی که عادت صبح هام شد با معده خالی قهوه خوردن. از رگال پارچه های دانتل و ساتن. از وقتی چوب راکت تنیسم بنفش بود. از سنگینی گردنبند مادربزگم که دور گردنم بود و هست. از شیدایی، زنانگی، جادو و رقص. از اونجا که به غیر خدای مهربون.. جمهوری اسلامی نامهربون هم بود. از کتاب شعر سیمین؛ گفتی چه می بینی بگو، در چشم پر آیینه ام؟ گفتم که من خود را در او.. عریان تماشا می کنم

نیمه شب گوش می دادم به صدای خروپف تو، خوابیده بودی. دست هات از زور ساعت ها تمرین پیانو که روز جمعه داشتی مشت بودن و چشم هات خیس. من تو قلبم نور داشتم و یک دشت از اقاقی ها. بلندی مژه هات رنگین کمون و عطر وانیل پیراهنت، موج بود.. رقص موج تو آغوش باد صبا. تو توی آغوش من آروم گرفته بودی. متین بودی، باوقار و همیشه سبز. هستی هنوزهم. 

روز تنیس بود. بالاخره به باشگاه صنم و بابک سر زدم. صنم باهامون نیومد و ما دوتا پدر دختری رفتیم. همه چیز تر و تمیز و به جا و مرتب بود. رختکن های گوگولی هم داشتن که بیشتر پسرها و آقایون می‌رفتن تا شلوارک بپوشن؛ من موهام چک می کردم اون جا، البته که در همه حال. دم اسبی بسته بودم و بعد حمام هم فرفری شده بودن پس خیلی نمی تونستم با تعادل بدوم. بازشون کردم و کش مو رو پایین تر آوردم. بعد اینکه گرم کردیم و یک کوچولو با موزیک قر ریز دادیم نوبت رالی شد. مربی من رو به یک آقای چپ دست به اسم صابر سپرد. صابر خیلی شوخ طبع و به قولی مجلس گرم کن زمین بود. مربی به من رو کرد و گفت توپ میتونی برگشت بدی دیگه؟ تاحالا بازی کردی ؟! قیافه من در اون لحظه اینجوری بود که اممممممم بخندم زشت نیست؟ رالی با صابر داغون نه بلکه فراتر از داغون بود. چون توپ رفت و برگشت نداشت و هیچ جریانی بین دو بازیکن برقرار نبود. منوچهر (مربی) بابک رو از زمین اون ور کشید بغل دست ما و یکهو زمین دوبل شد. این ها هی توپ مینداختن و صابر هم که گیج می زد میگفت صنم هم از دست من عاصی شده بود. میگن بازی با چپ دست نمیشه درسته؟ خیلی کج و درمونده لبخند زدم. منوچهر بچه هارو فرستاد و گفت من پنج دقیقه میخوام برای بهار توپ بندازم. خب حداقل ضربه می زدم و جواب میگرفتم. توپم می رفت و میومد. کلی دعوا شنیدم که چرا محکم راکت پرت می کنم. و پاهام تکون میدم؟ حرکت اضافی دارم به اصطلاح. صدبار منوچهر گفت محکم نه. گیم زدیم.. از یک آقای پیر و دخترکوچولویی ریزه میزه تر از خودم باختم و صابر دو هیچ بردم.  

حق با اون آقای غریبه بود وقتی گفت بهم قول بده هیچ موقع تو زندگی راضی نشی به کم تر از ارزش خودت بهار. 



عزیزکم تو روح نیلوفر آبی‌داری. تو خوب و پاک، درمقابل بدی های این زمینی. تو به پیچیدگی زن و لطافت تبسم یک کودکی. من می‌رنجم از هر بار رنجیدنت و سخت تر رنجیدنت. تو شکننده ای.. بسیار، بسیار و بسیار

-کاش می تونستم درموردش حرف‌بزنم و بجاش با درد قفسه سینه آواز (کلیک نکنید)نخونم

جوری که برای دیدن دوست صمیمیم ذوق دارم، با دقت براش گل و کادو انتخاب می کنم و وسواس دارم روی ترکیب رنگ لباس هام، اینکه چی بپوشم بوی توت فرنگی بده عطرم یا که شراب موهام کرلی پر باشن یا ریز به دوست پسرم که میرسه ساده زیست تر هستم. دیشب شبِ تولد تراز‌ِ بارانک بود. و من هنوز عاشق آقای مارتیک و قر و قمیش نانازبلای صدای ایشونم. پس بنفش طوری جیغ کشیدم و گفتم بارااان! از یادم بردی که برات آهنگ بارانک خوبم بخونم. بعد هربار بازگشت به بلاگ ایکس که نه بلاگ خودم درواقع یاد حرف اون آقای نارنجی میوفتم که نوشته بودن این جا همه جاش بوی زندگی متاهلی میده یا چیزی شبیه به این درست خاطرم نیست. بیان اینطور نبود. بیان ناز بود و پر از ایده های تازه نویسندگی که از قلب بچه های نوشکفته بیرون میومد. برام نوشت نبینم غمت گین باشه زیبای من و خواهش کرد تا به تمرین نوازندگیش گوش بدم. آخه غمم گین بود. سرمه چشم هام پخش شده بودن نگاهم برق نداشت موج موهام صاف بود و صدام دیگه ملوس نبود. بهم گفت یادت میاد بهار پارسال شروع کردیم به شبونه خوندن کتابی و نصفه نیمه رها کردیم؟ آروم سر تکون دادم انگاری که جا‌ خورده باشه با یکه پرسید کدوم؟ جواب دادم این چنین گفت نیچه.. امم نه ببخشید زرتشت زرتشت. خندید، خنده اش طلایی بود.  

نگاه کردن به این کرم دراز باریک رونده، ورود به ناحیه شکمی اون و بعد قدم زدن میون انبوهی از باکتری های گمراه عجول، بعضی مفید و عده ای نامفید.. تو رو به یاد من میاره. مثل اون نقاشی بادوم پفکی که اسمش بود،، امم.. روحی در مترو؟ دسته گل جدید کالکشن لیلیوم وشه نشون دادم به بارانک و گفت بهار این گل ها شبیه به خودتن. توهم بنفش ملایمی و ناز. بادی که میخوره تو صورتم، قلقلک گره موهام پشت گردن و پنجره پایین ماشین. بلندی صدای آواز برانیگان و همراهی من با چشم بسته، که می خونم  In the day nothing matters It’s the night time that flatters  

فهمیدم پسری که ثانیه وار تلاش کرده برای بدست آوردنت؛ بازهم تکرارش می کنه. تو خسته راهی و لوس. اون هنوزهم مصمم و در تلاش