پابرهنه تا صبح

جاده ای پر از بهار و عطر یاس

خانومی تو لابی بهم نگاه می کنه و نزدیکم میاد. متوجه شدم میهمان تولد باید باشن. با ملایت براندازم می کنه و لبخند شیرینی داره. معذب نیستم و در جواب ایشون لبخند می زنم. می‌ایسته آسانسور. چشم من خیره می مونه به گلدون لیلیوم ها. سومین روز متوالی که سردرد دارم. یادم میاد دیروز هم با فشار خون هفت سر کردی بهار. اون لحظه که خودم رو به مبل انداختم و همه کار کردم تا پلک هام باز نگه دارم فقط. می دونستم وگرنه غش کردم و بعد تنهای تنها هیچ کسی نمی رسه به داد تن بی جونم برای نجات من. دیروز یک نامه نوشتم برای کسرا و بعد پاک کردم از اینجا. راضی نبودم چشم خیلی ها خواننده نامه ام باشه. تلاش کردم تا حرف بزنم با روح اون. می دونم قصه این غصه من می کشه. دوش آب سرد که امروز گرفتم و موکای عالی که درست کردم. هشت صبح پیام دادم به بارانک و برای اون موزیک قری فرستادم. از ارکیده گفتیم و پیونی، همینطور کیفیت رژ لب مک. شاید باید هرچه زودتر آقاهه استاد ببینم و بعد با شماره مهر مک اون ببوسم. بوی بادمجون کبابی و شام شمالی محبوبم. با خودم می گم شاید درد جایی رخنه کرده بهار میون عضلات صورت من. نزدیک تر به چشم هام. از همه نزدیک تر. امروز یک نفر پرسید کی بهتر از همه سلیقه تو رو می دونه. بی معطلی گفتم بی شک بابک؛ پدرم. اون خوش سلیقه ترین مردی که سراغ دارم. حالا هم می‌رم تا ازش بخوام یک دست گیم تنیس شکستم بده.

- آمازون دیگه چرا فیلتر شد. لعنت بهت آخوند. موزیک فوق با ادای عشق تقدیم به ماری نازنینم شود