چوک بلوچان
بهار.، | 10:49 1405/1/31 | 8 پسند


دخت لنج
دوتا سرمه داغ داری
چمان سیاهی
گو دردانکم
با دل من چکار داری
-عکس؛ در یک قدمی مرز آبی پاکستان



دخت لنج
دوتا سرمه داغ داری
چمان سیاهی
گو دردانکم
با دل من چکار داری
-عکس؛ در یک قدمی مرز آبی پاکستان





تو پیش روی داری در زیبایی عزیزکم.
و هیچ چیز تو دنیا مزخرف تر از این نیست که ببینم بابت اشتراکی پول پرداخت کرده باشم که هرآپلود فایل اون کم می کنه از کیفیت عکس های من

بعد از با خود نشستن ها و تحلیل بی رویه، از نو برخواستن و دریافتن "اصل نیت" مجدد ایستادن و شخم زدن ریشه هر دلیل نارسیده و نورسیده به مرکز ثقل این مغز من دانستم اگر با دوربین دستی عکاسی نکردم و آنوقت سهمناک عذاب چون خاله قورباغه ای غرغر کنان دست به اشتراک بی معنی اینستایی، "مد فرنگی مآبی دیجیتال" شات ها از موبایل برده و به ریش آرمان دشت بلاگ خود خنده کردم؛ پشت جفت دستان آه مرطوبم را سوزانده و بس زهر غم بنوشم.


-حالا که تبریک میگن از دور و نزدیک روز دختر رو به زور :) من تبریک می گم این روز به تو نازنینم. اگرچه دختر نیستی و اما گل یاسی و نازدار

مردنت را چند می فروشی؟ به زندگی ایستاده در گور
آهسته بمیر
مردگان اینجا نفس می کشند
دوشنبه فروردین 1380
به زیبا خانوم نگاه می کنم و هاله مغموم چشم های اون. به دل می گم روشنا! سراغم میاد و یک ظرف آورده به همراهش که اسم خودش نوشته به روی اون. می گه به من این برای تو تا همیشه باشی به یاد من. می گم هنوز هم تمام اون برگ و گلبرگ ها که دادی و یا تار موهات که اگر نباشی آتیش بزنم و برگردی دارم اینجا با خودم روی میزم. می خوای ببینی؟ می خنده و تعجب می کنه. به فکر قهوه ام هرچند چای می ریزم برای خودم و دل و معده همیشه خدا دردناکم. شاید هم حالا از زور بار تنش ذهنی و روانی که دارم با خودم بیش از قبل دردآور تر هم. ساعت چهار امروز یک میتینگ چند دقیقه ای دارم و یک تماس اجباری. مدام مرور می شه حرف های بابک پس زمینه افکارم و حرف های اون راجع به مقایسه لیگ برتر و لیگ بازنده ها باهم. اینکه می گفت به من برخلاف تصور بهار تو تاثیرپذیری زیادی داری از اطرافت و..
و من فکر می کنم به مسئله هدف. و الزام شرط دغدغه مندی در آدم ها. از اون روز که محمد امین نازنین گفت به من بیا تا با تقلید از آقای شعبانعلی قوانین زندگی رو تعریف و تالیف کنیم در دفتر به سبکی و سلوکی و این کار رو هم کردیم. و نوشتیم و گفتیم و هیچ کس مزاحمی هم نبود تا من رو پایین بیاره از منبر سخنرانی.
در ادامه
دعوت می کنم از نوازش گوش های شما با یک شمار از صداهای محبوب پلی لیست اینجانب؛ نام موزیک که هست در عنوان مطلب از فرانک سیناترا
یادم هست دو سه روزی قبل از بن شدن کامل بیان سایتم رو بستم و یک گوشه صفحه سفید اون دو سه خطی شعر از سهراب نوشتم.
- کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ،، کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم
ماه پیش یک آقایی به نسبت میان سال می گفتن بهم تو من رو به یاد زنی می اندازی که هجده سال پیش عاشق اون بودم.. دخترک؟ در هر حال تو دل "ب من چ"ای عظیم نثار اون و یاد یار نه چندان تاثر پذیر پیرمرد قصه کردم و با بهار گفتم به هر جهت این نوروز بیش از هر بار خاک زندگی خوردم و دوربین هام خاک طاقچه. نه عکسی و نه حتی انعکاسی. آرزو می کردم استاد موسیکی مورد علاقه ام از در داخل بیاد و جنازه "آغشته به رز" من رو ببره تا رسیدن به سرزمین پری ها.
ده و ده دقیقه
امروز صبح هم تنها و فقط یک شات قهوه خوردم. کمی ژورنال نویسی کردم و تو بشقاب کغسان فغانسوی نازنازی ام صبحانه انگلیسی بار گذاشتم. انتظار دارم از حالا تا ساعاتی مانده به نیمه شب امشب رو به پای میزم و مطالعه سخت بپردازم. باشد تا مسیح راضی باشد از ما و عمل ما؛

خیلی نمی تونم بعد از بیان فکر کنم به دوباره پرحرفی. نوشتن و بازهم از نو نوشتن. از هرکجا عبور کردم و ایستادم به نگاهی، وبلاگم رو دیدم. نفسم بند بود به یک ذره وبلاگ خودم. آرشیو عکس هام و نه.. در واقع من از روز ازل دوستی نداشتم به اون صورت و شهرت. در این بین به نانازبلا ترین دختری که می شناختم تبریک تولد گفتم و اضافه کردم راستی من یک مجموعه عکس چاپ شده هم دارم از پرتره های تو. اون هم بعد از درجا پس زدن انفارکتوسی نه چندان حاد با ذوقی به مراتب نانازبلا ترتر گفت راست میگی بهار؟!! جواب دادم بله و قرار بر این شد تا اولین نسخه فیزیکی کالکشن "سیر در شب" من برسد به دست صاحب اثر. البته شاید،، شاید هم نه.

