برای پاپا سالیوان
بهار.، | 13:14 1405/3/8خمیر غذارو ورز می دادم با مشت و بدون آب یا که آرد. فکر میکردم باخودم این همون کاری که هربار با قلبم میکنم. متاسفم که من باید میرفتم. حرف هات میمونه به یادم؛ شاید هم خودت و اون ایستگاه رادیویی. بازهم گریه ام گرفت. صبح که بیدار میشدم از خواب زیبا اینا رسیده بودن و مامان گله میکرد از سرو صداهای همسایه شمالمون. میگفت دلم تنگ شده بود همه اش میگفتم باخودم بهارم نیست حرف بزنم باهاش. تو بغلم میگیرمش و میگم دلت برای منم تنگ میشه زیبا خانوم؟ اخم میکنه. میگه تویی که هرروز قربون صدقه ام میری. میگم یادم هست آخرین بار تصویب شد دایانا صدا بزنیم شمارو. میخنده. می گه یکبار خانوم کوچیکم یکبار آنا و دایانا. میخندم. بعد هم شروع میکنه یک ریز از ادامه اخبار سرگیری دوباره جنگ در خانه بابایی و مامانی گفتن. سر تکون میدم. فکرم تو این خونه هم کار نمیکنه چه برسه به دوهزار کیلومتر دور تر. خوبه که اینروزها کمتر چای تریاکی میخورم. از موقعی که شب ها محمدامین گزارش شمار فنجون های قهوه که خوردم در طی روز میگیره ازم فکر میکنم خجالتم شده بیشتر از این زیاده روی کنم. خجالت؟ من؟ چه بعید. همین. حال من هم خوب نیست.
- تو باغ قصه از تو،، سحر گل کرده شبنم