اگِران.
بهار.، | 22:45 1405/4/4
تو یادت نیست
روزی که مو هایت را به زمان بافتم.
تو یادت نیست وقتی که دیر رسیدم.
تو یادت نیست وقتی می خواستی عکس بگیری،پرسیدی:
کدومو بزنم.
تو یادت نیست اما من کلوچه اورده بودم.
تو یادت نیست اما من عکس هایی را اورده بودم که زمان را کلاژ کرده نشانت دهم.
تو یادت نیست اما من یادم بیشتر نیست.
تو یادت نیست،اما تو وجود داشتی و کافی نشسته بودی .
شما یادتان نیست.
شما خودتان یاد هستید جناب.
تو یادت نیست
وقتی که زمان زمان
حمام پر از ظهور شده بود.
احتمالا تو یادت می پرد و پرواز می کند.
احتمالا من هم یادت نیست
من در نور پنجره خشک می شدم
من کنار حرف های تکراری
و پلو های خیس.
احتمالا من هم فراموش شده ام
در همان ثبوت شور عکس ها
احتمالا نگاتیو ها بیشتر باید در تانک می ماندد.
می پرسی چرا؟
اون هم شما خودتان انالوگ هستید جناب.
جناب؟اگِران هستید؟
دیسمان می کنید؟
شما تنتان بوی ظهور می دهد.
دستانتان به دستان من که می خورد
ساعت هم دست به دست می شود
عقربه هایش.
حالا چه ربطی داشت؟
ربط که شما هستید جناب.
ما فقط بطری های خالی ظهور.
ما فقط کنار هم من من من.
ما فقط حرف است.
تو وجود دارد.
کافی و زیر ظهور و تابش.
تو فقط در کار است.خالی و خلوت و بس.
من هم وجود دارد.خودم که به ساعت فکر می زند.
به سپری شدن.
تو.
تو.
ما در اگِرانیم.چاپ می شویم.
به ظهور می رسیم و ثبوتمان در می رود.
شسته شده ایم.در حمامیم.خشک می شویم.
با یکدیگر غذا می خوریم.
شام.
شما،اگِران هستی
شازده.
من هم می گویم شب بخیر
نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان ۱۴۰۳
-من یادم بود کسرا؛ یادم موند شیرینی طعم کلوچه های مادرت
یادم موند دستپاچه شدن جفت دست هام اون موقع که دوربین خودت دادی به دستم
تو مردی و من.. موند به یادم بار انزجار مرگ تو
شعر از.. لازم بگم؟ شعر برای بهار.