پابرهنه تا صبح

جاده ای پر از بهار و عطر یاس

گفت هنوزهم دوستای من درمورد تو حرف می زنن و اینکه مکالمه با تو لذت بخش هست. نمی تونی ادعای آنتی سوشال بودن داشته باشی وقتی ** سرمیز شام به تو گوش میده با اینکه از دختر خودش هم کوچکتری. گفتم تو هیچ ضعفی در من نمیبینی و طرفداری میکنی. فقط و فقط طرفداری می کنی لازم باشه چشم بسته حتی. گفتی گردنبند تئوتوکوس گردنت میندازی. گفتم دوستش دارم. تصور زنی که از خدا حامله شد باورپذیر تر بود تا اراجیف اسلام.. مگه نه؟ خندیدی و گفتی پس مسیحی شو زود زود.. گفتم بلا به دور. درسته که لا اکراه فی الدین و ما خیلی نایسیم و این حرف ها عسلم ولی من خوشگل تر از اونم که به دست آخوند بمیرم. گفتی پس چطور. گفتم چی؟ گفتی پس چطور دوست داری بمیری. فیلمبرداری.. گفتم سر صحنه یک فیلم واقعی. گفتی کسرا هم مرد اما نه سر صحنه. گفتم بازیگری کسرا اومدن به این زمین بود. گفتی میبینی؟ لازم باشه تو هم با چشم بسته طرفداری دوست هات میکنی.

امیدوارم ماه دیگه من و آقای استاد به اندازه تونی و یسلی ناز باشیم.. وگرنه و اگر نبودیم لابد ما ناز ترتر شدیم