
خیلی نمی تونم بعد از بیان فکر کنم به دوباره پرحرفی. نوشتن و بازهم از نو نوشتن. از هرکجا عبور کردم و ایستادم به نگاهی، وبلاگم رو دیدم. نفسم بند بود به یک ذره وبلاگ خودم. آرشیو عکس هام و نه.. در واقع من از روز ازل دوستی نداشتم به اون صورت و شهرت. در این بین به نانازبلا ترین دختری که می شناختم تبریک تولد گفتم و اضافه کردم راستی من یک مجموعه عکس چاپ شده هم دارم از پرتره های تو. اون هم بعد از درجا پس زدن انفارکتوسی نه چندان حاد با ذوقی به مراتب نانازبلا ترتر گفت راست میگی بهار؟!! جواب دادم بله و قرار بر این شد تا اولین نسخه فیزیکی کالکشن "سیر در شب" من برسد به دست صاحب اثر. البته شاید،، شاید هم نه.