پابرهنه تا صبح

جاده ای پر از بهار و عطر یاس

یادم هست دو سه روزی قبل از بن شدن کامل بیان سایتم رو بستم و یک گوشه صفحه سفید اون دو سه خطی شعر از سهراب نوشتم. 

- کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ،، کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم

ماه پیش یک آقایی به نسبت میان سال می گفتن بهم تو من رو به یاد زنی می اندازی که هجده سال پیش عاشق اون بودم.. دخترک؟ در هر حال تو دل "ب من چ"ای عظیم نثار اون و یاد یار نه چندان تاثر پذیر پیرمرد قصه کردم و با بهار گفتم به هر جهت این نوروز بیش از هر بار خاک زندگی خوردم و دوربین هام خاک طاقچه. نه عکسی و نه حتی انعکاسی. آرزو می کردم استاد موسیکی مورد علاقه ام از در داخل بیاد و جنازه "آغشته به رز" من رو ببره تا رسیدن به سرزمین پری ها.

 

ده و ده دقیقه

امروز صبح هم تنها و فقط یک شات قهوه خوردم. کمی ژورنال نویسی کردم و تو بشقاب کغسان فغانسوی نازنازی ام صبحانه انگلیسی بار گذاشتم. انتظار دارم از حالا تا ساعاتی مانده به نیمه شب امشب رو به پای میزم و مطالعه سخت بپردازم. باشد تا مسیح راضی باشد از ما و عمل ما؛

خیلی نمی تونم بعد از بیان فکر کنم به دوباره پرحرفی. نوشتن و بازهم از نو نوشتن. از هرکجا عبور کردم و ایستادم به نگاهی، وبلاگم رو دیدم. نفسم بند بود به یک ذره وبلاگ خودم. آرشیو عکس هام و نه.. در واقع من از روز ازل دوستی نداشتم به اون صورت و شهرت. در این بین به نانازبلا ترین دختری که می شناختم تبریک تولد گفتم و اضافه کردم راستی من یک مجموعه عکس چاپ شده هم دارم از پرتره های تو. اون هم بعد از درجا پس زدن انفارکتوسی نه چندان حاد با ذوقی به مراتب نانازبلا ترتر گفت راست میگی بهار؟!! جواب دادم بله و قرار بر این شد تا اولین نسخه فیزیکی کالکشن "سیر در شب" من برسد به دست صاحب اثر. البته شاید،، شاید هم نه.