




عکس از یک جاده در حوالی منطقه شهداد کرمان
- نه سلفی سوم ثبت نیست با دوربین من.
برای تو یک نامه اماده کرده ام. سلام! اکنون که عمری از شعرها و دوستیها گذرانده ای، به من بگو ایا نیمی از افسونها را نشناختی؟ بهار،، ما اشعار هوسناک و دوستان پاک را در راه دیدیم. مشتاق شدیم، از نو متولد شدیم، شادمان شدیم، لذت بردیم و بعد فکر کردیم شاید راه ما دیگر از آنها جداست. و راه را جدا کردیم از افسونها، وسوسهها، ناشناختهها، و خوبیهایی که تا آن زمان تجربه نکرده بودیم. آخرین بار، به تو گفتم شعر دوست دارم. اما این، آخرین بار من نبود. آخرین بار، خواستم شعر، اقلیمی باشد که کشفش میکنم و بر آن مسلط میشوم. و چیزهایی دانستم. من آرایههای ادبی را دوست ندارم. بله همین آرایههای ادبی که زبان عادی را به ادبیات تبدیل میکنند. و قالب شعری را دوست ندارم. بله همان قالبی که شعر را در خود جای میدهد. و جفنگیات دیگری مانند جریان سیل ذهن و بازی با کلمات. همه، یاوه اند. منجر به یاوهگویی میشوند. البته من هنوز کلمات را عزیز میدارم. اما دلم میخواهد این کلمات عزیز، حرمتشان حفظ شود! دلم حریمی برایشان میخواهد. نمیدانم شاید اصلا سخن زیبا در انحصار ادبیات نباشد! چمیدانم شاید بشود به دور از اراجیف آرایه ادبی و قالب شعری و چه و چه و چه، سخن زیبا گفت. و شاید.. و شاید بشود از فکر سخن زیبا درآمد. با کلمات کارهای بهتری میتوان انجام داد! میتوان اندیشید. میتوان آموخت. میتوان شوخی کرد! شاعر ها، حقهباز هایی بودند که کلمات را حرام کردند. مثل خود ما که حرام شدیم در دست یکدیگر. میدانی اکنون که افسون شعر و نیمی از دوستی ها، باطل شده، دلم هوس جدیدی میخواهد. انگار تمام عمر در هوس چیزهای تازه میگذرد. یا دست کم تا وقتی جوانیم.
با احترام
برای بهار متولد زمستان
از طرف ریحانه


- عکس هایی از یک شط در آبادان و سد کرج
فکر می کردم به بوی روغن آرگان موهام. و عطری که تازگی ها خریدم. به پخش بوی اون با عنوان غلیظ ترین پرفیوم که بدون فیکساتور دارم. فکر می کردم به ریحانه و نامه اون. فکر می کردم به میوه شرایط نامطلوب و چرایی کنسلی ارکستر سمفونیک تهران. خوشحال شدم. در هر حال با وجود جنگ قبل من نمی رسیدم به دیدن اجرای تو عزیزکم. آه.. حالا اما؟ شاید. فکر می کردم به سیگار و شیشه گلاب. فکر می کردم به تو و آفتاب جینگ صورتت. تاج طلای بالای سرت؟ بوسیدمت بازهم از دور، ای نور. فکر می کردم به بکآپی از سری خواب های سریالی هفته خودم. چرا گلشیفته در تخت و لخت؟ چرا شعر نوشتم و به یادم موند حتی یا که چرا از دم سهام نفت باید می خریدم دو میلیون دلار. فکر می کردم به زن علیه زن و رنج من راجع به هر زن. فکر می کردم به مقایسه لنز دی نود نیکون با یک سری پنج هزار و پونصد اون درمقابله با دوربین آیفون. فکر می کردم به لطافت روح و موجودیت ارواح لطیف در بطنی کریه. فکر می کردم به مداد لبم و سرمه چشم هام، دسته گل لیسیانتوس که خرید زیبا برام. فکر می کردم به ابوذر غلامی، قصه دیو و اون شالیزار دشت مردم گیلک که خونه دارن تو دل جنگل. خواستم تا صدات کنم گیله گل..؟ نمی دونم گیله گلم. نمی دونم. تویی که زیبایی داری در رها کردن. چراغ هارو خاموش کن و به آغوشم بیا. فکر می کنم که اینجایی.



دخت لنج
دوتا سرمه داغ داری
چمان سیاهی
گو دردانکم
با دل من چکار داری
-عکس؛ در یک قدمی مرز آبی پاکستان





تو پیش روی داری در زیبایی عزیزکم.
و هیچ چیز تو دنیا مزخرف تر از این نیست که ببینم بابت اشتراکی پول پرداخت کرده باشم که هرآپلود فایل اون کم می کنه از کیفیت عکس های من

بعد از با خود نشستن ها و تحلیل بی رویه، از نو برخواستن و دریافتن "اصل نیت" مجدد ایستادن و شخم زدن ریشه هر دلیل نارسیده و نورسیده به مرکز ثقل این مغز من دانستم اگر با دوربین دستی عکاسی نکردم و آنوقت سهمناک عذاب چون خاله قورباغه ای غرغر کنان دست به اشتراک بی معنی اینستایی، "مد فرنگی مآبی دیجیتال" شات ها از موبایل برده و به ریش آرمان دشت بلاگ خود خنده کردم؛ پشت جفت دستان آه مرطوبم را سوزانده و بس زهر غم بنوشم.


-حالا که تبریک میگن از دور و نزدیک روز دختر رو به زور :) من تبریک می گم این روز به تو نازنینم. اگرچه دختر نیستی و اما گل یاسی و نازدار

مردنت را چند می فروشی؟ به زندگی ایستاده در گور
آهسته بمیر
مردگان اینجا نفس می کشند
دوشنبه فروردین 1380
به زیبا خانوم نگاه می کنم و هاله مغموم چشم های اون. به دل می گم روشنا! سراغم میاد و یک ظرف آورده به همراهش که اسم خودش نوشته به روی اون. می گه به من این برای تو تا همیشه باشی به یاد من. می گم هنوز هم تمام اون برگ و گلبرگ ها که دادی و یا تار موهات که اگر نباشی آتیش بزنم و برگردی دارم اینجا با خودم روی میزم. می خوای ببینی؟ می خنده و تعجب می کنه. به فکر قهوه ام هرچند چای می ریزم برای خودم و دل و معده همیشه خدا دردناکم. شاید هم حالا از زور بار تنش ذهنی و روانی که دارم با خودم بیش از قبل دردآور تر هم. ساعت چهار امروز یک میتینگ چند دقیقه ای دارم و یک تماس اجباری. مدام مرور می شه حرف های بابک پس زمینه افکارم و حرف های اون راجع به مقایسه لیگ برتر و لیگ بازنده ها باهم. اینکه می گفت به من برخلاف تصور بهار تو تاثیرپذیری زیادی داری از اطرافت و..
و من فکر می کنم به مسئله هدف. و الزام شرط دغدغه مندی در آدم ها. از اون روز که محمد امین نازنین گفت به من بیا تا با تقلید از آقای شعبانعلی قوانین زندگی رو تعریف و تالیف کنیم در دفتر به سبکی و سلوکی و این کار رو هم کردیم. و نوشتیم و گفتیم و هیچ کس مزاحمی هم نبود تا من رو پایین بیاره از منبر سخنرانی.
در ادامه
دعوت می کنم از نوازش گوش های شما با یک شمار از صداهای محبوب پلی لیست اینجانب؛ نام موزیک که هست در عنوان مطلب از فرانک سیناترا