پابرهنه تا صبح

جاده ای پر از بهار و عطر یاس

v734493_DSC_1103.jpg (4496×3000)
i601688_DSC_1170.jpg (4454×2827)
620806_DCS_8761.jpg (2016×1512)
w499353_DSC_0948.jpg (4288×2848)

آخرین بار که به توچال رفتی و سه روز در کوه مانده بودی بی خبر! پدرم فکر می کرد تو مرده ای محسن!! آدم بشو محسن!

-  شات رو در این حال که هر دو یک دست از فرمون دوچرخه گرفته بودیم انداختم؛ یک دستی. لنز نیکونم هم شکسته بود این‌جا.

پرسش کنکوری: آدمی که خواب اون نمی بره با خودش و در عین حال کمتر از سه ساعت دیگه باید بیدار باشه چی کار می کنه؟ می شینه و برای از حالا تا هفته آینده الی "هشت سال بعد" برنامه ریزی می کنه. آفرین؛ اون انسان ناسالم خود خود منم. کم کم داره خوشم میاد ازت زن. همیشه میومده اما خب.

حالا که رفتی به شیراز و شهر نارنج گلکم. فکر کن به بدن کلاغ و یک گلبرک از بوته یاس، بوسه برای من بیار.

- حوصله ام صفر بود وگرنه هرچه مونولوگ نوشتم به محمدامین تو چت رو کپی نمی کردم توی بلاگم.

صبحانه ساعت هفت صبح خونه خاله خوردم. و می گفتم به زیبا اندازه هزار سال چرچر کردیم دوتایی انگاری. از فیزیک کوانتوم و نمی دونم معنویات و فمینیسم تا چی و چی. جنازه له و لورده بودم از دیشب من. دراز می کشیدم بعد از صبحانه و فادیا میومد دفتر و کتاب هاش میاورد بالای سرم منتظر نشسته بود بچه تا یک کوچولو سرحال بشم من و بازی کنیم؟ شهرک غرب منطقه جالب برانگیزی هست این رو تا قبل از پیاده روی عصر نمی دونستم من. جالب که می گم.. باید پیاده رفت تا فهمید. کفش تخت پوشیده بودم هرچند و دراومد پدر جفت پاهام. فادیا می گفت بهم بالرین می پوشی بهار :) خنده ام گرفته بود از حرف زدن شیطونک. چپ و راست خوشگل گفتن هاش به من. کتابخانه ملی پاتوق امیرحسین و فاطمه بودیم که درنهایت برای شام هم خونه برگشتیم و تا اون موقع رسیده بودن زیبا و بابک هم. دیگه امم.. امیرحسین صنایع و فاطمه کامپیوتر شریف می خونه. به فادیا می گفتم از رفیق رفقات چه خبر جوجه؟* رفیق فادیا پیرمرد هفتاد ساله عهد پهلوی هست که تخته نرد بازی می کنه باهاش، موسیو افنانی. از کارخونه دارهای زمان شاه تابحال، تخته دست ساز هم می سازن اتفاقا،، همسایه طبقه پایین خاله اینا میشن. منم پروپرو دست فادیا رو گرفتم زنگ زدیم به روشنک جون (همسر آقای افنانی امیر جون:) هستین ما بیایم تخته تون ببینیم؟ :*)) انقده گوگول مگول بود امیرک با گرمکن و تیشرت می گفت برامون از قصه انوشیروان و وزیر اون که چطور رسیده شطرنج هدیه به شاه ایران از هندوستان و دستور داده تا بازی ای بسازن بنابر تقدیر و تدبیر!! اولین دست اولین تاس که انداختم با جفت شیش من پیش رفت و فادیا غرغرکنان می گفت تموم شد دیگه بهار به این خوش شانسی، هم تدبیر داره و هم تقدیر :) خلاصه که این بود مستندی از ماجراهای روزانه من مربوط به شنبه اما و نه امروز.

این هم یک شات معمول با دوربین موبایل فاطمه که انداختیم از محوطه کتابخانه

-- راک ایرانی ام گوش می کنید؟ جوجوبلاها**

بیا تا درس بخونیم

دوازده ساعت دیگه آپدیت می نویسم از آنچه گذشت

آپدیت پست به وقت ده و بیست دقیقه شب: روزی بود پروداکتیو. به عبارتی همان روز قابل قبول

i70658_Screenshot_395.png (1018×584)

در ادامه نوشته بودم: شروع کردید به گفتن، انتشار، اشتراک و درنهایت ادامه دادن. اجازه بدید تا به بهانه روز شکرگزاری هم تشکری بکنم 

از یوتیوب خودم بابت ساجست جمع کردن مداد ها در سیاره ای که کسی به فکر مداد ها نیست.

-

آقای توکلی؟ بزرگ ترین گوینده مورد علاقه من از تمام جهان تولید محتوا و چرند مرند گویی بودند. مردک بورژوا

پی نوشت: سرما مرا خورد و من کلداکس بلعیدم

.