پابرهنه تا صبح

جاده ای پر از بهار و عطر یاس

از لحاظ روحی احتیاج دارم با یک پیرمرد هفتاد ساله بازاری اصفهانی/یزدی/تبریزی نشست و برخاست می داشتم و بعد فوت و فن های بیزینس از زیر زبون اون بیرون می کشیدم؛ به عبارتی او را خلع اطلاعات می کردم. احوالم تعریفی نیست. من بعد از فروپاشی های روانی پی در پی هفته گذشته که داشتم. و بعد هجوم غول آسای حجم درس ها به من. اینطور بگیم عکاسی رو کنار گذاشتم. و فکر می کردم به اون جمله که دیشب بابک گفت معیار باسواد بودن داشتن سواد مالی. صنم می چرخید به دور خودش و بیست سوالی بازی می کرد با بابک. اومدم تا چیزی بردارم از یخچال، اسلایس های لیمو که آماده داشتم برای دیتاکس خودم احتمالا. و گوش هام تیز شد به صحبت این دو که صنم با لحنی مارپل گونه پرسید اگر چیزی رو در درون خودت تغییر می دادی اون چی بود؟ دستم ایستاد از حرکت و ترجیح دادم تا بعد از شنیدن جواب بابک بیرون برم از آشپزخونه. که بابک من من کنان گفت نمی دونم واقعا. چرخ زدم و به علامت تعظیم سر خم کردم و گفتم تیپیکال یک انسان خودشیفته مشاهده می کنید. بابک خندید. اضافه کردم کسی که هیچ اشکالی نمی بینه در خودش. بازهم تعظیم کردم بی عیب، چنان که گویا بهتر از او در سماوات نیست. بابک دست گذاشت به روی ساعد خودش و ریز ریز هردو خندیدن و بیرون اومدم من. البته نه بعد از شاخ یونیکورنی درآوردن از جوابی که داد و گفت شاید بیشتر مطالعه می کردم و من و صنم این شکل بودیم که پدر من؟ هر روز خدا بیشتر از دانشمند فیزیک هسته ای مطالعه داری این چه جوابی آخه. دیشب بچه ها تنیس بازی می کردن تو خونه و من دقت می کردم به خودم، هنوز هم به این سن بدون چراغ خواب و عروسک پنگوئنم نمی بره خوابم. روحیات نانازبلا گونه که دارم مثل اینکه فهمیدم حالا عاشق عوض کردن روبالشتی های ساتن اتاق و ست کردن اون ها با کش موی خودم شدم یا که بودم. سرسام گرفتم از صدای راکت ها، توپ و به قصد کشت ضربه زدن این ها. این روزها موزیک ایرانی گوش کردم و می کنم به کرات. کامنت های اینجا هم بستم و نفسی کشیدم از آسوده خیالی که نداشتم. می دونم اگر محمدامین نمی بود حالا از من یک جنازه باقی بود در خاطره باد. چطور باید نوشت از احساسم نمی دونم اما فهمیدم بعد از سه سال رابطه همیشه و هربار نقش ناجی اون غالب بوده بر من. کسی که بود اونوقت که هیچ کسی نبود؛ حتی خودم. و بعد گفتم تو دست های جادویی داری، من به دست خودت بیرون بکش از این باتلاق که غوطه ور هستم در اون. می دونی من لجباز به تو گوش می کنم فقط و تلاش می کنم برای عمل به حرف تو. تارگت بعد راندمان ده ساعت کار مفید هست. دست کم دیروز که اینطور گذشت. امروز هم نوبت عصب کشی دارم و دلیل ناب می طلبم برای فرار، همین.