احساس مزمن روزها. اونوقت که همه چیز از اجتناب شروع می شد. اجتناب من از آدم ها و نفس جمعیت. ماه پیش دوستم برای یک خرید کتاب من با مترو می برد.. یادم نبود آخرین خاطره ام از مترو تهران سه یا چهار سال پیش؟ تلاش کردم تا غرغرو نباشم و اعتراضی هم نکنم. وسط راه گفتم اما بالاخره.. بالا نمیاد نفس من فاطمه. ماه های طولانی حبس کردن خودم تو خونه و دیر به دیر جواب دادن به همه و بچه ها. در آخر و به مرور محو شدن رد روابط. این من بودم. عاشق باغبونی و رقص تک نفره.. آدم ها؟ بعید می دونم. اضطراب و اضطراب. با اینکه شاید یک دهم نگرانی های یک بزرگسال هم تعمیم داده نشه به احوال من اما پس چرا باید اضطراب پنجاه سالگی خودم از حالا داشته باشم. اظطراب بچه ای که ندارم حتی. نمی دونم. انگار که اگر یک ساعت کمتر درس بخونم فردا روز بچه ام گرسنه می خوابه. یا که اگر یک دقیقه کمتر انجام دادنش باعث بشه کم بشه از امید تو به من چی؟ تکون تکون دادن پاهام در دراز مدت انگار وصل به زلزله ده ریشتر باشم و خراش دادن پوسته ناخن هام با انگشت مخالف. کاش بودی.
- درحال تشویق آقاهه پیانیست
یعنی کل شب رد مدادم مونده بود روی دستم؟ آه بهار