شهریور نود و هفت. من، بابک، کت جین به تنم و مجسمه عقابم که دارم روی پاهام. تا چشم کار می کنه کویر هست و سراب بیابون. عقابم غول تشن ترین دکوری خونه بود که به اصرار و کولی بازی های من هفت ساله از بازار کرمانشاه خریده شد. مقصد ما تهران بود و یک خونه باغ قدیمی که بعد ها نزدیک به دو ماه موندگار هم شدیم اون جا. تنها بودیم چون زیبا و صنم قبل تر از ما رفته بودن و من فاینال تست زبان داشتم و بابک هم گرفتار بود با کار. شب های تنهایی که می نشستیم و باهم ترانه خونه خالیِ خانوم مرجان بلند بلند و از ته دل می خوندیم و بعد ریموت ماشین بابایی می دزدیدیم و اون یک هفته آخر به همه رستوران های شهرمون که سر نزدیم قبل از اون، می رفتیم و تو راه به موزیک های داش مشتی بابایی می خندیدیم. هنوز هم وقتی بابک ماموریتی میره و نیست شب ها خونه، ویس این تیکه از آهنگ می فرستم برای اون که می خونه خونه خالی خونه غمگین خونه سوت و کوره بی تو. رنگ خوشبختی عزیزم دیگه از من دوره بی تو. نمیره از یادم روز آخر، خونه بچگی هام که پر بود از خالی و صورتی ملوس خاک گرفته اتاقم. اون لحظه که محسن کمکم می کرد برای سوار کردن عقابم و تکون دادن سرش به حالت تعجب که یعنی لازم هست این هم ببری بهار؟ گوله اشک سمج پشت پلک من. هنوزهم قلبم جایی میون کلوت های کویر میتپه پنهونی. چون عاشق بودم، عاشق اون مردم یا که گیرایی جنوبی زادگاهم نمی دونم. هیچ موقع تعلقی در من نبود به این نقطه از زمین که حالا نه سال در اون گرفتارم. از کرج، تهران.. به قول کسرا این مردم عصبانی ان از زندگی انگاری. ترسش میاد آدم. شاید هم مدرکم گرفتم و بعد به سرم زد و مهاجرت معکوس کردم. دنده عقب به سمت کویر. بازهم کویر. یادم هست تو اون جاده من، بابک، کت جین به تنم و مجسمه عقابم که دارم روی پاهام. ضبط ماشین می خونه یک موزیک از دایان که دوست داریم هردو و بابا خوشگل تر می گه اما: چتر جا گذاشتی آخ! ایندفعه بازم
- بی ربط به نوشته با ضدآفتاب
فقط پینترستم می خواستم و ساندکلود خودم. خوشحال شدم از بالا اومدن وب سایت شعر کسرای نازنین همین. نه تلگرام نه هیچ و پوچ
سوگند می خورم تا ابد وفادار بمونم به وبلاگم
09:19