12:24
بهار.، | 12:29 1405/3/9از این آقاهه چشم آبی کارخونه خوشم میومده همیشه. یکبار سر میز پذیرایی گفتم شما از جنتلمن ترین مدیران هستید که دیدم. گفتن واقعا؟ با علامت سر تایید کردم. پرسیدن چرا و من به سیب های بشقابشون اشاره کردم. بابک خندید، من و آقاهه چشم آبی هم همینطور. بعد شروع کردن از خاطرات فرانکفورت گفتن، نصیحت به من و پرسیدن میانگین ساعت مطالعه ام. گفتن نه به تو نمیخوره دختر درس خونی باشی. با خنده پرسیدم چرا. گفتن قرتیتر از این حرف هایی. جواب دادم من درس خون قرتی ام. حرفی که درمورد قدرت حافظه ام مقابل حفظ آمار میزدم چرند بود. این اون وقت فهمیدم که از بحث با بابک کم نیاوردم و یک باره شروع کردم به مقایسه لیست شرکت های بورسی ایران و دنیا، حفظ بودم. بابک گفت مصداق های خوب تو چنته داری. شونه بالا انداختم. می دونم موقع دست کم گرفتن خودم که برسه نادون ترین، منم. همینکه مغرور نباشم خوبه دیگه.. نیست؟ نمی دونم. نیاز دارم یک تابستون به فرار و صبح و شب عکاسی نوبتی با لنز دوربین هام. به چابهار و مزرعه های آناناس. تنهای تنها. شایدهم فقط دوست پسرم تو شیشه مربا کردم و بردم با خودم. اون همیشه خوشحالم می کنه و آروم. شبیه به دریا.