پابرهنه تا صبح

جاده ای پر از بهار و عطر یاس

چیزی که زیاد تو خونه ما پنجره‌ست. پنجره های قدی زمان شاهی. یعنی اینکه تاقچه ای ندارن و یا بعضا در می‌شن و باز به روی حیاط؛ پنجره ان اما در واقع. غروب ها که هال خصوصی و پذیرایی فرو می‌رن تو هاله ای از اغما. پرده هارو می‌کشم من. همینطور که نور خوش رقص خورشید پرسون پرسون سرک می‌کشه به داخل. یا گرام می‌گذارم و یا اگر هوس موزیک نو داشتم باند هارو روشن می‌کنم. دوست دارم برقصم. بی اندازه عاشق رقصیدنم و تنها اما. هیچ از جمع های شلوغ نمیاد خوشم. این روزها که آبی ام و کم حرف. حالا می‌بینم با کوچک ترین واکنشی از سمت بیرون به هم می‌ریزم. یک پیغام خوندم روی موبایل که دوستم فرستاده بود و بعد تا یک ساعت نفس کشیدن رفت از یادم. وقتی دوباره اسم اون چک می‌کردم گفتم به خودم چیزی برای ترسیدن وجود نداره بهار! ببین باران بود، ببین حتی مخاطب حرف اون تو نبودی. این تپش قلب کوفتی. دوست داشتم ببوسمت. ماه قبل فقط دو بار تختم عوض کردم، بازهم دیشب و پریشب روی مبل خوابیدم. صنم می‌گه از بس ترسویی که با چراغ خواب و عروسک می‌خوابی. پخ کنیم بهت پس افتادی. شایدهم کسی پخ کنه بهم گریه ام گرفت. دلم نمی‌خواد هیشکی ببینم. با هیچ کسی حرف بزنم یا که پام از در خونه بیرون بذارم. مرگم فرداست که نوبت دندون دارم.