بی عنوان؛ همراه با سمفونی شماره یک بتهوون
بهار.، | 00:18 1405/2/1 | 11 پسندبرای تو یک نامه اماده کرده ام. سلام! اکنون که عمری از شعرها و دوستیها گذرانده ای، به من بگو ایا نیمی از افسونها را نشناختی؟ بهار،، ما اشعار هوسناک و دوستان پاک را در راه دیدیم. مشتاق شدیم، از نو متولد شدیم، شادمان شدیم، لذت بردیم و بعد فکر کردیم شاید راه ما دیگر از آنها جداست. و راه را جدا کردیم از افسونها، وسوسهها، ناشناختهها، و خوبیهایی که تا آن زمان تجربه نکرده بودیم. آخرین بار، به تو گفتم شعر دوست دارم. اما این، آخرین بار من نبود. آخرین بار، خواستم شعر، اقلیمی باشد که کشفش میکنم و بر آن مسلط میشوم. و چیزهایی دانستم. من آرایههای ادبی را دوست ندارم. بله همین آرایههای ادبی که زبان عادی را به ادبیات تبدیل میکنند. و قالب شعری را دوست ندارم. بله همان قالبی که شعر را در خود جای میدهد. و جفنگیات دیگری مانند جریان سیل ذهن و بازی با کلمات. همه، یاوه اند. منجر به یاوهگویی میشوند. البته من هنوز کلمات را عزیز میدارم. اما دلم میخواهد این کلمات عزیز، حرمتشان حفظ شود! دلم حریمی برایشان میخواهد. نمیدانم شاید اصلا سخن زیبا در انحصار ادبیات نباشد! چمیدانم شاید بشود به دور از اراجیف آرایه ادبی و قالب شعری و چه و چه و چه، سخن زیبا گفت. و شاید.. و شاید بشود از فکر سخن زیبا درآمد. با کلمات کارهای بهتری میتوان انجام داد! میتوان اندیشید. میتوان آموخت. میتوان شوخی کرد! شاعر ها، حقهباز هایی بودند که کلمات را حرام کردند. مثل خود ما که حرام شدیم در دست یکدیگر. میدانی اکنون که افسون شعر و نیمی از دوستی ها، باطل شده، دلم هوس جدیدی میخواهد. انگار تمام عمر در هوس چیزهای تازه میگذرد. یا دست کم تا وقتی جوانیم.
با احترام
برای بهار متولد زمستان
از طرف ریحانه


- عکس هایی از یک شط در آبادان و سد کرج
فکر می کردم به بوی روغن آرگان موهام. و عطری که تازگی ها خریدم. به پخش بوی اون با عنوان غلیظ ترین پرفیوم که بدون فیکساتور دارم. فکر می کردم به ریحانه و نامه اون. فکر می کردم به میوه شرایط نامطلوب و چرایی کنسلی ارکستر سمفونیک تهران. خوشحال شدم. در هر حال با وجود جنگ قبل من نمی رسیدم به دیدن اجرای تو عزیزکم. آه.. حالا اما؟ شاید. فکر می کردم به سیگار و شیشه گلاب. فکر می کردم به تو و آفتاب جینگ صورتت. تاج طلای بالای سرت؟ بوسیدمت بازهم از دور، ای نور. فکر می کردم به بکآپی از سری خواب های سریالی هفته خودم. چرا گلشیفته در تخت و لخت؟ چرا شعر نوشتم و به یادم موند حتی یا که چرا از دم سهام نفت باید می خریدم دو میلیون دلار. فکر می کردم به زن علیه زن و رنج من راجع به هر زن. فکر می کردم به مقایسه لنز دی نود نیکون با یک سری پنج هزار و پونصد اون درمقابله با دوربین آیفون. فکر می کردم به لطافت روح و موجودیت ارواح لطیف در بطنی کریه. فکر می کردم به مداد لبم و سرمه چشم هام، دسته گل لیسیانتوس که خرید زیبا برام. فکر می کردم به ابوذر غلامی، قصه دیو و اون شالیزار دشت مردم گیلک که خونه دارن تو دل جنگل. خواستم تا صدات کنم گیله گل..؟ نمی دونم گیله گلم. نمی دونم. تویی که زیبایی داری در رها کردن. چراغ هارو خاموش کن و به آغوشم بیا. فکر می کنم که اینجایی.