پابرهنه تا صبح

جاده ای پر از بهار و عطر یاس

ساعت مطالعه دیروزم بود پانزده ساعت و نیم. پنج صبح یادم افتاد حتی ناهار یا شام هم نخوردم. فقط خوندم و خوندم و خوندم و بعد که جونم بالا اومد نیم ساعتی تو بلاگم هم نوشتم. شاید دو روزه که به زور سه ساعت خوابیده باشم. خیلی درس ها فارغ از نمره کتبی ورقه و اتفاقات ضمیمه بهم اون احساس ارزشمندی یادگیری عالی میدن. تجربه امروز.. فاجعه بود. تا سرحد مرگ ترسیدم و بعد فهمیدم علاوه بر اینکه شانس برای کسی که تا آخرین لحظه تلاش می کنه اتفاق میوفته و دو: شانس بد گاه گداری مانع می شه از تلاش روزانه تو. مورد سه و از همه مهم تر، اگر تصور کردی شانس بد تو به تدبیری خوب تر هم جای داشت برای اتفاق افتادن شاید که درواقع همین حالا هم جواب شانس خوبت گرفته باشی اگر هنوز هم شرایط تو پتانسیل داشت برای بد تر از این رخ دادن.