پابرهنه تا صبح

جاده ای پر از بهار و عطر یاس

دیروز؛ اینکه تمام مدت تو خیابون کف دست بابک با ناخن هام چنگ می زدم، بی هدف به دنبال خودم می کشوندم، حرف می زدم و گریه می کردم. اجازه نمی دادم تو ماشین بشینیم حتی. بابا موهام بوسید، بغلم کرد و گفت هیچ اشکالی نداره دخترم. قلبم از تو سینه کنده می شد و دوباره می تپید. گریه می کردم و بعد.. دیگه اشکی نبود. تا شب هم حرفی نزدم و بازهم اشکی نبود. می گفتم به زیبا شاید مرده قلبم. دست چپم فلج شد و بعد به قدری تیر کشید و درد گرفت که مطمئن بودم باید از کار افتاده باشه تاحالا. قرص خوردم و بابونه دم کردیم. نه از اون دسته گل ها که روی میزم بود و بابک خریده بود. از دمنوش های آرامش بخش مامان.