4:04
بهار.، | 04:04 1405/5/3دنیا، آسمون و هوا رو موج می بینم، رزونانس و نوسان. از فیزیک متنفرم و صبح روزی که باران گفت دبیر فیزیک دبیرستانم دلش تنگ شده برام گفتم واقعا؟ شب نشستیم و من باربی گرل خوندم براش. گفتم ای کاش میومدی خونمون تا انواع و اقسام هزار مدل ترکیب رنگ خط لب قهوه ای تست می کردیم باهم.
بازهم صندل بالرین خریدم. این چهارمین خرید کفش پاپیونی امسالم بود. اسم یدونه اشون Barbie shoes حتی=)) یادم اومد ساعت هفت صبح دیروز، دختری که نمی شناختم یکه زد روی شونه ام و گفت خیلی خوشگلی.. آااب شدم حتی ذوب ترتر. درمورد بابک چیزی که همیشه توجهم جلب می کرده و می کنه اینه که هیچ موقع برای دومین بار اشتباهم به من یادآوری نمی کنه. بهم گفت ریسک کردی بهار، دو سر باخت. من هم می دونستم اما برای اینکه نشکنه دلت گفتم پنجاه تتر هم فدای سرت باشه. عاشق این مردَم. یعنی بابام تو شیشه مربا می گذرام و کلیدشم قورت میدم ولی با دنیا عوض نمی کنم.