دوستت دارم
بهار.، | 02:04 1405/5/4به اندازه ای طی این سه ساله بابتش خون دل خوردم، اشک ریختم و تلاش کردم که دیگه حتی بدست آوردنش هم آرومم نمی کنه. این دو هفته که گذشت با تپش قلب مداوم و شدید، درد کذایی قفسه سینه که داشتم. از خواب بیدار می شدم و می گفتم مامان.. یعنی قلبم ایستاد؟ کاش من با خودت می بردی و بعد پاهات روی گلوم فشار می دادی اما هیچ موقع، یادم نمی دادی هربار بلند تر بخندم. بهم می گفتی منتظر بودی؛ منتظر شنیدن زنگ تلفن تا بگن بهت از حال رفتم من و بیهوش شدم. من هم از حال رفتم و هم از هوش،، نیومدی.