نقطه عدم تعادل مطلوب
بهار.، | 21:07 1405/5/8 | 8 نظر | 7 پسندمی گفت همیشه پست و سمت های رده بالا دولتی پیشنهاد شده به من و میشه هنوز هم.. بهار می دونه. قبول نمی کردم و بعد از این هم نمی کنم چون دخترهام، خانومم و خانواده ام اولویت شماره یک زندگی من بودن و هستن. نمی تونستم هم وزیر باشم و هم یک پدر و همسر عالی. درست می گفت و من به تیشرت آجری و کتونی سفیدی که پوشیده بود برای پیاده روی صبح خودش نگاه می کردم. یادم اومد وقتی این کفش هارو پسند می کرد تو فروشگاه چشمش یک نایکی جوی راید هم گرفته بود. چرا؟ چون توپ توپی بود. گفتم انگار نه انگار چهل و هفت سالت شده مرد. شبیه به پسربچه ها رفتار می کنی؛ خندید و آقایون فروشنده هم همینطور. با هم کلاسیم که به اصرار خودش از امتحان سوار کرده بودیم که تا مترو تهران برسونیمش و بعدهم برگردیم خونه خودمون حرف می زد و می گفت دخترم تو هم مثل بهار برای من. این پشتکار تو رو قابل تحسین و تمجید می دونم اما باید با عنوان یک منتور، مشاور و یا دوست و پدر.. (یک ساعت بعد) انشالله که به آلمان هم میری و یک پرستار عالی خواهی بود. مست خواب بودم و چیزی جز بالشت و پتوی خودم نمی خواستم. کم خوابی دو روزه، بالای بیست ساعت درس خوندن و فراموش کردن قرص ها که باید می خوردم. تا احیانا مضطرب نباشم و خون غلیظ دهلیز خانوم راستم برگشت نکنه به پایین. قهوه خوردن های زیاده از حدم و غذا هم که اصلا و ابدا. خونه رسیدم و دیدم عزیزک نازنینم یک ضبط کوتاه ساز زده بود برام از آقای ابی.

-مثل طعم مبهم یک خرمالوی گس