یک شب چهارده
بهار.، | 06:44 1405/5/18 | 2 نظر | 10 پسند
از اون روز که دیدمش سه سال می گذره و من قسر در رفتم. بالاخره یک روز از دست مهربونی این پسر و بلایی که به سر پروانه های قلبم میاره می میرم. شاید به همین خاطر هم بود که یاس آبی صداش می کردم، ساعت ها به صدای سازش، آوازش گوش دادم و متصور بزرگی روحی که در بطنِ این تنِ پرمهر داره؛ بودم. حظ کردم و عاشق تر شدم
دیروز صبح
قهقه زنان می خندیدم و شیره خرمای نون های تست پایین می ریخت از دستم. می گفتم سر ساز نقره داری؟ یعنی محمد تو جدی جدی فلوت نقره داری. بهم گفتی از اجرای شهریور ماه شما و من عزادار.. که چی بپوشم حالا. آخرسر هم فرستادیم سر درسم و به کلاسی رفتی که خودت استادش بودی.
یاس آبی یا که دیار و پریزاد؟ تو چنین خوب چرایی