پابرهنه تا صبح

جاده ای پر از بهار و عطر یاس

خونه رسیدم و با صورتی از بهت و شوک فکر کردم من میانگین مطالعه 14 ساعت به بالا داشتم. حتی اگر تهران نشد هم نمی تونم اهمیتی بدم. رز بنفشم تو ماشین پسرقشنگم جا گذاشتم. همینطور جینگیلی گوشواره هایی که خریده بود برام. هنوز عادت ندارم به روتینی که درس جای نداره در اون. صبح ها بیدار میشم و احساس بیکاری مفرط دارم. سردرگم. یادم میوفته باید آیلتس بخونم و سواد ترید کردن خودم رو ارتقا بدم. با اختلاف، بچگانه ترین چیزی که دیدم این چند روز دعوای وبلاگ نویس های نه چندان کودک بود. خجالت آور؟ دفتر بابک بودم امروز. کارمندهارو دیدم بعضی هارو دورادور از قبل میشناختم سمینارها و اینور اونور دیده بودمشون. بالای برج کارخونه آرد پنجاه ساله.. هرلحظه مرگ جلوی چشم هام میومد و می رفت. به بابک میگفتن دختر بزرگتون شبیه به خودتون هستن خیلی. 

-برام نوشت دیروز می درخشیدی. حتی اگر سیاهی پلک هات نشونه از تلاش مستمر داشت. دوست پسرم از آسمون نازل شده بله