مبتذل مثل گوچی
بهار.، | 04:28 1405/6/10 | 10 نظر | 14 پسندجوری که برای دیدن دوست صمیمیم ذوق دارم، با دقت براش گل و کادو انتخاب می کنم و وسواس دارم روی ترکیب رنگ لباس هام، اینکه چی بپوشم بوی توت فرنگی بده عطرم یا که شراب موهام کرلی پر باشن یا ریز به دوست پسرم که میرسه ساده زیست تر هستم. دیشب شبِ تولد ترازِ بارانک بود. و من هنوز عاشق آقای مارتیک و قر و قمیش نانازبلای صدای ایشونم. پس بنفش طوری جیغ کشیدم و گفتم بارااان! از یادم بردی که برات آهنگ بارانک خوبم بخونم. بعد هربار بازگشت به بلاگ ایکس که نه بلاگ خودم درواقع یاد حرف اون آقای نارنجی میوفتم که نوشته بودن این جا همه جاش بوی زندگی متاهلی میده یا چیزی شبیه به این درست خاطرم نیست. بیان اینطور نبود. بیان ناز بود و پر از ایده های تازه نویسندگی که از قلب بچه های نوشکفته بیرون میومد. برام نوشت نبینم غمت گین باشه زیبای من و خواهش کرد تا به تمرین نوازندگیش گوش بدم. آخه غمم گین بود. سرمه چشم هام پخش شده بودن نگاهم برق نداشت موج موهام صاف بود و صدام دیگه ملوس نبود. بهم گفت یادت میاد بهار پارسال شروع کردیم به شبونه خوندن کتابی و نصفه نیمه رها کردیم؟ آروم سر تکون دادم انگاری که جا خورده باشه با یکه پرسید کدوم؟ جواب دادم این چنین گفت نیچه.. امم نه ببخشید زرتشت زرتشت. خندید، خنده اش طلایی بود.
