پابرهنه تا صبح

جاده ای پر از بهار و عطر یاس

روز تنیس بود. بالاخره به باشگاه صنم و بابک سر زدم. صنم باهامون نیومد و ما دوتا پدر دختری رفتیم. همه چیز تر و تمیز و به جا و مرتب بود. رختکن های گوگولی هم داشتن که بیشتر پسرها و آقایون می‌رفتن تا شلوارک بپوشن؛ من موهام چک می کردم اون جا، البته که در همه حال. دم اسبی بسته بودم و بعد حمام هم فرفری شده بودن پس خیلی نمی تونستم با تعادل بدوم. بازشون کردم و کش مو رو پایین تر آوردم. بعد اینکه گرم کردیم و یک کوچولو با موزیک قر ریز دادیم نوبت رالی شد. مربی من رو به یک آقای چپ دست به اسم صابر سپرد. صابر خیلی شوخ طبع و به قولی مجلس گرم کن زمین بود. مربی به من رو کرد و گفت توپ میتونی برگشت بدی دیگه؟ تاحالا بازی کردی ؟! قیافه من در اون لحظه اینجوری بود که اممممممم بخندم زشت نیست؟ رالی با صابر داغون نه بلکه فراتر از داغون بود. چون توپ رفت و برگشت نداشت و هیچ جریانی بین دو بازیکن برقرار نبود. منوچهر (مربی) بابک رو از زمین اون ور کشید بغل دست ما و یکهو زمین دوبل شد. این ها هی توپ مینداختن و صابر هم که گیج می زد میگفت صنم هم از دست من عاصی شده بود. میگن بازی با چپ دست نمیشه درسته؟ خیلی کج و درمونده لبخند زدم. منوچهر بچه هارو فرستاد و گفت من پنج دقیقه میخوام برای بهار توپ بندازم. خب حداقل ضربه می زدم و جواب میگرفتم. توپم می رفت و میومد. کلی دعوا شنیدم که چرا محکم راکت پرت می کنم. و پاهام تکون میدم؟ حرکت اضافی دارم به اصطلاح. صدبار منوچهر گفت محکم نه. گیم زدیم.. از یک آقای پیر و دخترکوچولویی ریزه میزه تر از خودم باختم و صابر دو هیچ بردم.