آن مردمک چشم
بهار.، | 19:41 1405/2/15
به وقت پنج و ربع صبح سه شنبه
.
من عاشق پیکانم و کادیلاک الدورادو. وقتی این عکس تو وبلاگ قبلیم می گذاشتم دوشیزه ای اومد و در گوشی گفت بهم فکر می کنم به اندازه آوای شهلا زیبا باشی. من عاشق گل های وحشی ام و لابه لای همه دفتر و کتاب هام همیشه تاکسیدرمی های فراوون از گل های عجیب گل های دشت و کوه و صحرا دارم. تو توی خواب من با یک شاخه گل بنفش و یک دوربین فوجی به گردنت بودی. ولی تو مرده بودی؛ من توی خوابم میدونستم که تو مردی. تو عاشق شهلا بودی و فوجی چاپ فوری من. تو بهترین دوستم بودی پسره تازه به بلوغ رسیده. می مردی اگه خودت نمی کشتی آره؟.. می مردی آره. هنوزهم حرف می زنم با روح عتیقه تو توی خونه. دیگه آرتوش گوش نمی کنم کلاغ های خیابون بیان من به منقار بگیرن و ببرن، ببرن تا رسیدن به بی تایی. حالا نه انعکاسی دارم و نه آرامشی. از دور چرا.. اما نزدیک به من نیا. دیگه سبزآبی کبود نیستم. دختر ترین زیبا که هدایت می گفت هم نه، نیستم. نشسته ام رو به آفتاب خدا و ندیدم بچشه کسی طعم از آزادی؛ در نزدیکی اولین نگاه من به خورشید. مگر نه اینکه خیام گفته بود پیش از من و تو.. ؟
- لیل و نهاری بوده است