پابرهنه تا صبح

جاده ای پر از بهار و عطر یاس

به خودم در روان پریش ترین حال روحی و درسی که دارم بوس می فرستم. اگر حوصله کنم سرمه چشم هام تمدید کنم، اگر.

چی این اعتماد به سقف من؟ دختره نانازبلا خودشیفته.

 

- دسته گل های فریزیا قشنگم. اشک می ریزم من براتون اگر یادم بیوفته پژمرده شدید حالا. ای کاش همیشه سبز بودید و سپید عزیزک های قلبم. 

اما پریزاد.. مگر نه اینکه زیبایی در نگاه نامیرا نیست و نبود؟ من می دونم در آخر هرفصل می میره عشق، گم می شه گرد از چاشنی محبت و رنگ می بازه گل از زندگی. با این همه من گفتم به تو هریک از ما در فردیت تن، تنهاییم. تو بازهم نظرم رو به ظرافتی شیرین بر تاکید "ما" جلب می کنی و بهت می گم اینبار عطر وانیل داری، یک مشت جادو با پشت پلک هایی عسلی گاهی کهربایی. چطور باور نکنم از تو؟ حتی کلمه ای.