خونه
بهار.، | 01:13 1405/5/2
چابهار؛ اون خونهست که عاشقشم. یک روز بهش برمی گردم و زیر درخت های حرای اون، رو به روی ساحل شب تاب، می میرم.

چابهار؛ اون خونهست که عاشقشم. یک روز بهش برمی گردم و زیر درخت های حرای اون، رو به روی ساحل شب تاب، می میرم.
غمگینم؛ مثل چوپونی که گرگ ببعی هاش خورده
یا شایدهم مثل ماهور که می خواست دسته بیل سایز بزرگ در آن جای طراح سوالات فرو ببرد.
استادم بعد مدت ها دیدم، که از قضا پدر دوست نازم هستن. احوال پرسی کردیم و گفتم آقای داووووووودی!! سلاممم استااد!
دست هام فشردن و گفتن بهار جان چقدر کوچولو شدی؟
-
تو راه خونه،، پشت چراغ قرمز
دیدمت
گریه میکردی و با دست مخالفت فرمون نگه داشته بودی
اون من بودم، بوسیدمت از دور. آروم تر شدی؟
توی خوابم دوتا خانوم پروانه باهمدیگه رقصیدن و بعد روی به روی هم تعظیم کردن
پروانه خانوم کوچیکه تکونی به بال های تیفانی رنگ خودش داد و با صدای ملوسی(دوبلور کارتون باربی؟) گفت اما فدی! تو من از قصر نجات دادی.
بعدهم حضار محترمه که خانوم های سوسک بودن ایستادن و مقابل اون ها دست زدن
دوازده ساعت تمام درس خوندم که امشب هم نخوابم و از شدت اضطراب رویای پروانه ببینم. من به قصر خودم برگردونید
,,
یا اسم اون فولدر از بلاگ قبلت که در پرستش بهار بود. از استراوینسکی؟ یادم هست صندوق مخفی نامه هامون. تمام کاست ها که از پینک فلوید و لیونل ریچی ریکورد کردی برای من. اولین ایمیل که نوشتم به چشم شما جماعت قرن بیست و یکمی پسند! و خندیدی. شاید کلاسیک ترین یا استتیک و شاعرانه ترین عاشقانه قرن. روی کفش هات قهوه ریختم و بعد یک دست حکم ازت باختم.
تو نور بودی و بزرگ
فروتن، لطیف و تماشایی
صد بار گفتم اینهمه ادا بازی درنیار از خودت مرد. ژست انتلکت میگیری برای من پشت پیانو؟ ولی نازی :*)
از جلسه که بیرون می اومدیم حتی حوصله نکردم بحثی کنم با باران دوباره سر جواب هام. معلومه که کم خونی داسی شکل جهش پروتئینی داره، معلوووومه که بدن فرد بیمار گلوتامیک اسید طبیعی کمتری دریافت می کنه. معلومه خب؟ معلوم بود. معلوم که درست نوشتم. مابین نوزده و نیم، تا نوزده و هفتاد و پنج صدم درحال نوسان گیری هستم. اون هیچی؛ دیگه اگه ژنوتیپ ددی و مامی سر مسائل تشخیص ژن قاطی می کردی که خود خر بودی فداتشم. ایکس ایکس وای کروموزوم و کوفت. اه مرسی
چهار صبح پست نوشتم و به فاصله یک و نیم ساعت بعد تو نوبت نوار قلب بیمارستان بودیم. بوسه مرگ روی دهلیز چپ من.. شاید؟ ده بار قرص خوردم و وقتی دیدم حتی لیوان آب هم نمی تونم بلند کنم زیبا خانوم بیدار کردم از خواب. دکتر بهم رو کرد و گفت ارزش داره بهار؟
سر شرط وفاداری یک کلاهبردار، چهل و پنج تتر قمار کردم و باختم. هرچند خیلی پولی نبود اما به عنوان یک تیر تو تاریکی که می زدم و هزار بارهم گفتم به احتمال نود و نه ممیز نه دهم درصد نمی خوره به اون هدف که من می خوام آممم اما شد دیگه.
می خوام قهوه بخورم در این حال که می دونم قهوه حکم سم داره برام. عجله دارم برای تلفن کردن به استادم و یک ریز گزارش کردن از آنچه گذشت. چرا؟ چون البته که کیفم کوک و از استرس سه روزه زنگ نزدم به ایشون و حالا که با دست پر خبر می برم آروم تر شدم. همین دیگه. وای جیغغغ بسته هام برگشت خوردن و من این دیروز فهمیدم. بعد خیلی جالبه که بانک دیوونه میوونه زیر بار بازگشت مبلغ نمیره. دوست داشتم با پرنسس و بابک تمرین تنیس می رفتم. اما همینجوریش که فاتحه میز پینگ پنگ خونه رو خوندم و به عنوان اسباب بازی استفاده ابزاری می برم ازش حتی درس می خونم روش =)) دلم برای آقاهه پیانیست تنگ شده و فکر می کردم چرا مثل سال های دیگه یاس صداش نمی کنم. کاش می شد زود به زود ببینمش. و از نزدیک به چشم های عسلیش بگم چقدر حضورش مایه روشنی هست و دل گرمی من.
تموم چیزی که همیشه می خواستم متعلق به اون دو نفر بود؛ مامان و بابا. می دونم امکان نداره خرده ای بگیرید بابت عملکرد قوی و یا ضعیفم به هر نحوی. شما بچه های نازنین دل منید. چونکه همیشه بچه هام، میگم بهتون و می خندید.
می خواستم قوی تر باشم اما مامان. شایسته تر و ممتاز. خستگی تسمه بند امونم بریده. باور می کنید این وسط عاشق هم شده باشم؟ اون پسر شبیه به شاهزاده ها رفتار می کنه. بابک.. باید ببینیش وقتی رخ به رخ با استیج موسیقی اجرا داره.-درس می خونم
همیشه که وارد گیت شهر میشدیم برج دریایی سفید خوشگلش بهمون چشمک میزد. با اینکه دورم حالا از مردم استان خودم. اما شنیدن اخبار ساحلی این روزها، من به مرز دل مردگی میکشونه. ای کاش یک نفر به آقای هگست میگفت،، سیستان و بلوچستان از روز اول هم امتیازی برای از دست دادن نداشت که حالا اینطور به قلب چابهارش چنگ می زنید.
