همیشه که وارد گیت شهر میشدیم برج دریایی سفید خوشگلش بهمون چشمک میزد. با اینکه دورم حالا از مردم استان خودم. اما شنیدن اخبار ساحلی این روزها، من به مرز دل مردگی میکشونه. ای کاش یک نفر به آقای هگست میگفت،، سیستان و بلوچستان از روز اول هم امتیازی برای از دست دادن نداشت که حالا اینطور به قلب چابهارش چنگ می زنید.
دیروز؛ اینکه تمام مدت تو خیابون کف دست بابک با ناخن هام چنگ می زدم، بی هدف به دنبال خودم می کشوندم، حرف می زدم و گریه می کردم. اجازه نمی دادم تو ماشین بشینیم حتی. بابا موهام بوسید، بغلم کرد و گفت هیچ اشکالی نداره دخترم. قلبم از تو سینه کنده می شد و دوباره می تپید. گریه می کردم و بعد.. دیگه اشکی نبود. تا شب هم حرفی نزدم و بازهم اشکی نبود. می گفتم به زیبا شاید مرده قلبم. دست چپم فلج شد و بعد به قدری تیر کشید و درد گرفت که مطمئن بودم باید از کار افتاده باشه تاحالا. قرص خوردم و بابونه دم کردیم. نه از اون دسته گل ها که روی میزم بود و بابک خریده بود. از دمنوش های آرامش بخش مامان.
ساعت مطالعه دیروزم بود پانزده ساعت و نیم. پنج صبح یادم افتاد حتی ناهار یا شام هم نخوردم. فقط خوندم و خوندم و خوندم و بعد که جونم بالا اومد نیم ساعتی تو بلاگم هم نوشتم. شاید دو روزه که به زور سه ساعت خوابیده باشم. خیلی درس ها فارغ از نمره کتبی ورقه و اتفاقات ضمیمه بهم اون احساس ارزشمندی یادگیری عالی میدن. تجربه امروز.. فاجعه بود. تا سرحد مرگ ترسیدم و بعد فهمیدم علاوه بر اینکه شانس برای کسی که تا آخرین لحظه تلاش می کنه اتفاق میوفته و دو: شانس بد گاه گداری مانع می شه از تلاش روزانه تو. مورد سه و از همه مهم تر، اگر تصور کردی شانس بد تو به تدبیری خوب تر هم جای داشت برای اتفاق افتادن شاید که درواقع همین حالا هم جواب شانس خوبت گرفته باشی اگر هنوز هم شرایط تو پتانسیل داشت برای بد تر از این رخ دادن.
دوباره رنگ، منگ. سبز، سفیدِ بنفش. پلک های خیسم تو راه خونه. میگم به خودم جون ندارن پاهام و بیدار می مونم باز. تنفر بار این اضطراب، رقابت و هر ثانیه نقد من به خودم. تلاش، تلاش، تلاش، تلاش و باز هم تلاش. خوابیده هم باشم که باشم تفاوتی نیست؛ تقلای تلاش هست با من. متنفرم از هربار از دست دادن امتیازم. متنفر. متنفرم از بلاگم و این جا نوشتن و غر زدن حتی. باید بمونم بالاسر کار و جیک هم نزنم. باید که غصه نخورم به این حد و اندازه تا هرکسی رسید به من نیاد و بگه خیلی لاغر شدی بهار خیلی. باید یک چیزی بخورم وگرنه که بعید می دونم تا کمتر از سه ساعت دیگه زنده بمونم حتی.
کامنت های اینجارو نخونده پاک می کنم. پس شمارو به مسیح اینقدر خزعبل ننویسید
جهت یادآوری موسیکی پیشنهادی؛ متن عنوان سرچ بفرمایید از فرانک سیناترا
شب ها و دوش آب سر من یاد تیم استخرم می اندازه. مسابقاتم و اشک هام. اگرچه بیشتر پیگیری اخبار بازی نادال و ما لونگ کردم طی این سال ها اما تماشای مسیِ امشب تا مدتی غمگین و بعد شگفت زده ام کرد. فهمیدم من فقط از دست بابک و زیباست که زیاد و کش دار می خندم. بدون این دو نفر حتی حوصله ای برای حرف زدن عادی هم ندارم. دیدم بادی لوشنی که خریدم از قشم حاوی مقادیر سرسام آوری گلیتر است. امروز گفتم زنی که اطمینان به خود داره ذره ای ترسِ از دست دادن نداره؛ اون نگران تلف کردن زمان خودش درواقع و بعد عده ای دست زدن. خانومی های نازم راستی برای شام سیب زمینی تنوری با سس قارچ تست کنید حتما اومم ماما میا! اصلا. همین دیگه؟ بریم که قهوه بذاریم و تا بوق هاپو درس بخونیم.
کندل کوفتی بریز اه. از سه ظهر منتظرم تروخدا نوسان این؟ بندری میزنی دورت بگردم چرا. خوابم میاد. خستم خیلی خسته. به بابک می گفتم پس من آلارم می ذارم هر نیم ساعت گفت نمی خواد بگیر بخواب خودم بیدارت می کنم. Collagen powder خالی خالی می خورم از حرص. امیدوارم تا اون موقع که صبح شده و خورشید خانوم نانای می کنه با من اون اتفاق که نباید نیوفتاده باشه. هی بالا پایین پایین بالا دیر دیر و.. خدایا. امروز انبه کاشتم. آوردم گذاشتم گوشه دراورم. چونکه دو صندوق انبه حیف میومد بنظرم برای هربلایی که دلم می خواد سر اون ها نیاوردن. گلدونشم زرد لیمویییی جیغ
-انقده پیج عکاسی توییترم ناناز بلاست که واهای زن بخوااب:* فردا هم می تونی حرف بزنی