پابرهنه تا صبح

جاده ای پر از بهار و عطر یاس

خوبه که راندمان کارم بیاد روی دوازده ساعت. 

از این آقاهه چشم آبی کارخونه خوشم میومده همیشه. یکبار سر میز پذیرایی گفتم شما از جنتلمن ترین مدیران هستید که دیدم. گفتن واقعا؟ با علامت سر تایید کردم. پرسیدن چرا و من به سیب های بشقاب‌شون اشاره کردم. بابک خندید، من و آقاهه چشم آبی هم همینطور. بعد شروع کردن از خاطرات فرانکفورت گفتن، نصیحت به من و پرسیدن میانگین ساعت مطالعه ام. گفتن نه به تو نمی‌خوره دختر درس خونی باشی. با خنده پرسیدم چرا. گفتن قرتی‌تر از این حرف هایی. جواب دادم من درس خون قرتی ام. حرفی که درمورد قدرت حافظه ام مقابل حفظ آمار می‌زدم چرند بود. این اون وقت فهمیدم که از بحث با بابک کم نیاوردم و یک باره شروع کردم به مقایسه لیست شرکت های بورسی ایران و دنیا، حفظ بودم. بابک گفت مصداق های خوب تو چنته داری. شونه بالا انداختم. می دونم موقع دست کم گرفتن خودم که برسه نادون ترین، منم. همینکه مغرور نباشم خوبه دیگه.. نیست؟ نمی دونم. نیاز دارم یک تابستون به فرار و صبح و شب عکاسی نوبتی با لنز دوربین هام. به چابهار و مزرعه های آناناس. تنهای تنها. شایدهم فقط دوست پسرم تو شیشه مربا کردم و بردم با خودم. اون همیشه خوشحالم می کنه و آروم. شبیه به دریا. 

پیش تر این پست خوب ری‌پست کرده بودم در بلاگ. سهوا جای یک مورد از پیش نویس ها پاک شد. از نو می گذارم جهت یادآوری به خودم. هنوزهم درگیرم با فهم نرخ بهره فدرال رزرو. و کوهی از تکالیف بابک به من که انجام ندادم هنوز. می فهمم اما یکهو سوالات بنیادی می زنه به سرم و با aiهم که قهرم جای پیش بردن کار، فکر می کنم. اشتباه دارم. خیلی اشتباه. مثلا آمار سخت می مونه به یادم و یا بعضا به چیزهایی حواسم هست که.. هوف. فکر می کردم اگر رشته ام به این اندازه نامتعارف نمی بود با اونچه که هدف هست برای من، بدم نمیومد اینترنشنال بیزینس بخونم. بگذریم. جمعه شب به صرف شوبرت و یک کلاژ از بهار؟ دوست داشتم دوستانی هم می داشتم و میهمانی چای تدارک می دیدم برای عزیزانم و بعد به ازای همراهی هرکدوم یک شاخه گل آلاله به اون ها هدیه می دادم.

w54624_1500x500.jpg (1500×500)

خمیر غذارو ورز می دادم با مشت و بدون آب یا که آرد. فکر می‌کردم باخودم این همون کاری که هربار با قلبم می‌کنم. متاسفم که من باید می‌رفتم. حرف هات می‌مونه به یادم؛ شاید هم خودت و اون ایستگاه رادیویی. بازهم گریه ام گرفت. صبح که بیدار می‌شدم از خواب زیبا اینا رسیده بودن و مامان گله می‌کرد از سرو صداهای همسایه شمال‌مون. می‌گفت دلم تنگ شده بود همه اش می‌گفتم باخودم بهارم نیست حرف بزنم باهاش. تو بغلم می‌گیرمش و می‌گم دلت برای منم تنگ می‌شه زیبا خانوم؟ اخم می‌کنه. می‌گه تویی که هرروز قربون صدقه ام میری. می‌گم یادم هست آخرین بار تصویب شد دایانا صدا بزنیم شمارو. می‌خنده. می گه یکبار خانوم کوچیکم یکبار آنا و دایانا. می‌خندم. بعد هم شروع می‌کنه یک ریز از ادامه اخبار سرگیری دوباره جنگ در خانه بابایی و مامانی گفتن. سر تکون می‌دم. فکرم تو این خونه هم کار نمی‌کنه چه برسه به دوهزار کیلومتر دور تر. خوبه که این‌روزها کمتر چای تریاکی می‌خورم. از موقعی که شب ها محمد‌امین گزارش شمار فنجون های قهوه که خوردم در طی روز می‌گیره ازم فکر می‌کنم خجالتم شده بیشتر از این زیاده روی کنم. خجالت؟ من؟ چه بعید. همین. حال من هم خوب نیست.

- تو باغ قصه از تو،، سحر گل کرده شبنم

تبدیل به بروکلین بیبی شدم

آنچه بهار به محض وصل شدن اینترنت از چت جی پی تی سوال می کند. 

صبح کل کل می کردم با بابک سرمیز و بهم می‌گفت خجالت نمی‌کشی وقتی زیبا می‌گه بهت قهوه بریزی برامون و نگاه می‌کنی. گفتم نه چون خوشم نمیاد از شوهرش. گفت ولی شوهرش خوشش میاد از دخترش. قلب می فرستم براش تو هوا. بهش می‌گم آخی تازه دو تومن پول وی پی ان دادی :) اشکالی نداره عزیزم حرص بخور. بعد می‌بینم وایستاده جلو تی وی استپ کرده روی فیلم ترکی مثل کودک ها می‌گم بهش داره پنجاه سالت می شه مرد به خودت بیا. صدام می کنه با ذوق بهار بیا بدو بیا. سوالی نگاهش می‌کنم. می‌گه ببین. دوتا کفش هست. می‌گم اوهوم. می‌گه خب. می‌گم خب؟ بابک غرغر می‌کنه کفشای تو دیگه بهار. می‌گم نه کفشای من پاشنه نداره. آویزون می‌شه لب و لوچه اش. می‌گم می‌شه مماخت بگیرم؟ می‌گه نه.

 

- توییترم زیبا شده با خانومی ها.

بی آرایش احساس زیبایی روز افزون دارم؛ در حد و اندازه خودشیفتگی. 

نانازی چقدر رویایی بودن آرشیو عکس های دوربینم. 

ممنونم برای آفریدن استاد موسیکی موردعلاقه ام تا دستش بگیرم، عزیزم صداش کنم و هرروز قربون صدقه اش برم

شهریور نود و هفت. من، بابک، کت جین به تنم و مجسمه عقابم که دارم روی پاهام. تا چشم کار می کنه کویر هست و سراب بیابون. عقابم غول تشن ترین دکوری خونه بود که به اصرار و کولی بازی های من هفت ساله از بازار کرمانشاه خریده شد. مقصد ما تهران بود و یک خونه باغ قدیمی که بعد ها نزدیک به دو ماه موندگار هم شدیم اون جا. تنها بودیم چون زیبا و صنم قبل تر از ما رفته بودن و من فاینال تست زبان داشتم و بابک هم گرفتار بود با کار. شب های تنهایی که می نشستیم و باهم ترانه خونه خالیِ خانوم مرجان بلند بلند و از ته دل می خوندیم و بعد ریموت ماشین بابایی می دزدیدیم و اون یک هفته آخر به همه رستوران های شهرمون که سر نزدیم قبل از اون، می رفتیم و تو راه به موزیک های داش مشتی بابایی می خندیدیم. هنوز هم وقتی بابک ماموریتی میره و نیست شب ها خونه، ویس این تیکه از آهنگ می فرستم برای اون که می خونه خونه خالی خونه غمگین خونه سوت و کوره بی تو. رنگ خوشبختی عزیزم دیگه از من دوره بی تو. نمی‌ره از یادم روز آخر، خونه بچگی هام که پر بود از خالی و صورتی ملوس خاک گرفته اتاقم. اون لحظه که محسن کمکم می کرد برای سوار کردن عقابم و تکون دادن سرش به حالت تعجب که یعنی لازم هست این هم ببری بهار؟ گوله اشک سمج پشت پلک من. هنوزهم قلبم جایی میون کلوت های کویر می‌تپه پنهونی. چون عاشق بودم، عاشق اون مردم یا که گیرایی جنوبی زادگاهم نمی دونم. هیچ موقع تعلقی در من نبود به این نقطه از زمین که حالا نه سال در اون گرفتارم. از کرج، تهران.. به قول کسرا این مردم عصبانی ان از زندگی انگاری. ترسش میاد آدم. شاید هم مدرکم گرفتم و بعد به سرم زد و مهاجرت معکوس کردم. دنده عقب به سمت کویر. بازهم کویر. یادم هست تو اون جاده من، بابک، کت جین به تنم و مجسمه عقابم که دارم روی پاهام. ضبط ماشین می خونه یک موزیک از دایان که دوست داریم هردو و بابا خوشگل تر می گه اما: چتر جا گذاشتی آخ! ایندفعه بازم

 

- بی ربط به نوشته با ضدآفتاب

فقط پینترستم می خواستم و ساندکلود خودم. خوشحال شدم از بالا اومدن وب سایت شعر کسرای نازنین همین. نه تلگرام نه هیچ و پوچ

سوگند می خورم تا ابد وفادار بمونم به وبلاگم

09:19

 

- تو عزیزدل من بودی