پابرهنه تا صبح

جاده ای پر از بهار و عطر یاس

چابهار؛ اون خونه‌‌ست که عاشقشم. یک روز بهش برمی گردم و زیر درخت های حرای اون، رو به روی ساحل شب تاب، می میرم.

غمگینم؛ مثل چوپونی که گرگ ببعی هاش خورده 

یا شایدهم مثل ماهور که می خواست دسته بیل سایز بزرگ در آن جای طراح سوالات فرو ببرد. 

استادم بعد مدت ها دیدم، که از قضا پدر دوست نازم هستن. احوال پرسی کردیم و گفتم آقای داووووووودی!! سلاممم استااد! 

دست هام فشردن و گفتن بهار جان چقدر کوچولو شدی؟

 

-

تو راه خونه،، پشت چراغ قرمز

دیدمت

گریه میکردی و با دست مخالفت فرمون نگه داشته بودی

اون من بودم، بوسیدمت از دور. آروم تر شدی؟