پابرهنه تا صبح

جاده ای پر از بهار و عطر یاس

توصیه روز به خانومی های نازم

مدیتیشن کنید، غذای خوب بخورید به موزیک خوب گوش بدید. از اون یدونه دوست حسودی که دارید دوری کنید و به مرد ها اعتماد نکنید. بوس بهتون

نمودار ساعت مطالعه ام طی این چهار روزه یک تابع ثابت و سپس نزولی بوده. هیچ چیز کافی نیست و من وسواسی تر از این حرف هام برای فکر نکردن به چیزها. فهمیدم بیت کوین تا ابد و یک روز پادشاه ارز نمی مونه. موهام دم اسبی بستم و بعد یک دسته گل ژربرا هدیه گرفتم. درکنار لیسیانتوس های بنفشی که بابک خریده بود برام. یک کیک کوچیک پختم چون امروز تولد داشتیم و.. گریه نکردم؟ چرا باید گریه می کردم برای تو که خودت کشتی. هوف. بچه ها بیرون رفتن و من درس می خونم. غمگین شدم وقتی استادم پشت تلفن سوالی پرسید و جواب ندادم یا بهتر بگم نتونستم که جواب بدم. استادم؟ اون آقاهه استاد نه، استاد خودم. چه سخت شد.. تازشم سهو ایراد می گیره از من چرا نیک نیم دخترونه برای همه داری بهار :) دلیل:

گلدون بفشک های نازم روی میز تنیس گذاشته بودم. انگار که از یک دسته ان

امیدوارم تا زیبا بیاد و از پاستا های مخصوصش بپزه برام وگرنه.. خب می شکنه دلم

 

-که در هجوم خزان جان این جهان گم شد

تولدت مبارک کسرا

اگر بودی حالا بیست و سه ساله می شدی بچه خوشگل (نخند چون حق نداری.)

زود بود برای رفتن کسرا خیلی زود

برای خداحافظی که دوست نداشتیم هردو

تولدت مبارک آمی، آدیوس آمیگو

آروم بخواب

آدیوس

.

 

از صبحی کله ام پر شده با فرمول و مشتق. یادم هست ششم دبستان که بودم یک کلاس انتگرال بیس با خانومی از آشنایان که اون موقع ریاضی تدریس میکردن خوندم. شاید حاصل چند ماگ قهوه ای که خوردم شد این حال ضعیفی که دارم. از چابهار بسته رسید. از مزارع اقیانوسی دو کارتن زرد رنگ. میوه‌ان.

ترید امروز دو دلار سود کردم.. آمم فکر می کنم چپر چلاغ برخورد کردنم با اندیکاتور بالاخره یک روز باید یقه ام بگیره. 

تصور می کردم زن هایی که جز کار شوهر و بچه داری دستاورد دیگه ای و شخصی سازی شده ندارن در زندگی تا چه اندازه مایوس کننده هستن. تا اینکه با پدیده ای به اسم مرد بی عزت نفس آشنا شدم. درمورد اعتماد به نفس مطمئن صحبت نمی کنم اما حتمی می گم شما دختری که از کودکی مدار انرژی اون بر حسب عزت به خود بنا شده بدست نمیارید. چه در دوستی، کار و همکاری و یا روابط عاطفی. درواقع واژه بدست آوردن به روی کاغذ درمورد اون ساده نوشته می شه اما در عمل امری ناممکن. زن ها در بطن وجودیت خود خالق آفریده شدن. و اگر احساس کردن روزی اعمال شما مغایرت داره با خلق و خوی الهام بخش اون ها، همان جا شما را به فاک خواهند سپرد.

 

تو یادت نیست

روزی که مو های‌ت را به زمان بافتم.

تو یادت نیست وقتی که دیر رسیدم.

تو یادت نیست وقتی می خواستی عکس بگیری،پرسیدی:

کدومو بزنم.

تو یادت نیست اما من کلوچه اورده بودم.

تو یادت نیست اما من عکس هایی را اورده بودم که زمان را کلاژ کرده نشانت دهم.

تو یادت نیست اما من یادم بیشتر نیست.

تو یادت نیست،اما تو وجود داشتی و کافی نشسته بودی .

شما یادتان نیست.

شما خودتان یاد هستید جناب.

تو یادت نیست

وقتی که زمان زمان

حمام پر از ظهور شده بود.

احتمالا تو یادت می پرد و پرواز می کند.

احتمالا من هم یادت نیست

من در نور پنجره خشک می شدم

من کنار حرف های تکراری

و پلو های خیس.

احتمالا من هم فراموش شده ام

در همان ثبوت شور عکس ها

احتمالا نگاتیو ها بیشتر باید در تانک می ماندد.

می پرسی چرا؟

اون هم شما خودتان انالوگ هستید جناب.

جناب؟اگِران هستید؟

دیسمان می کنید؟

شما تن‌تان بوی ظهور می دهد.

دستانتان به دستان من که می خورد

ساعت هم دست به دست می شود

عقربه های‌ش.

حالا چه ربطی داشت؟

ربط که شما هستید جناب.

ما فقط بطری های خالی ظهور.

ما فقط کنار هم من من من.

ما فقط حرف است.

تو وجود دارد.

کافی و زیر ظهور و تابش.

تو فقط در کار است.خالی و خلوت و بس.

من هم وجود دارد.خودم که به ساعت فکر می زند.

به سپری شدن.

تو.

تو.

ما در اگِرانیم.چاپ می شویم.

به ظهور می رسیم و ثبوت‌مان در می رود.

شسته شده ایم.در حمام‌یم.خشک می شویم.

با یکدیگر غذا می خوریم.

شام.

شما،اگِران هستی

شازده.

من هم می گویم شب بخیر

نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان ۱۴۰۳


-من یادم بود کسرا؛ یادم موند شیرینی طعم کلوچه های مادرت

یادم موند دستپاچه شدن جفت دست هام اون موقع که دوربین خودت دادی به دستم

تو مردی و من.. موند به یادم بار انزجار مرگ تو

شعر از.. لازم بگم؟ شعر برای بهار.

 

 

بهار امتداد

ماورای هر فصل

هر ساعت و هر انعکاس،

قدم می زند و وجود می خواند.

امتداد تو

برای هر بودن،

هر روز را ما می چشد.

بهار همیشه شروع

همیشه وجود

تمامِ شدن!

سراپاسبز.

- شعر از کسرا

 

چرا چون همه شعر های دفترت که برای من بود دوست تر داشتم؟ یا چون من جرمی گیلبرت نیستم و احتمالا قدرتی هم ندارم برای حرف زدن با روح دوست مرده ام حتی.. حتی اگر چیزی هم احساس نکنم.

 

 

وقتی روزی افتابی

کنار پنجره

تماشا نشسته بر ما

کدام دست برای گرفتن عکسی

برای همیشه به چشمانم خیره ماند؟

 

- شعر از کسرا

بهار می گفت حتی اون عکس که انداختم ازت هم ندادی به خودم

ایستاده بودی؛ درست کنار شورلت سفید

و در نزدیکی اسارت تو...

ازاد بودن را خواهم چشید       و

                                             رنگ باختن آسمان در اولین نگاه خیره ی تو به خورشید را

 

- شعر از کسرا