پابرهنه تا صبح

جاده ای پر از بهار و عطر یاس

بابک و صنم زمین تمیز و آماده کرده بودن تا یکدست بازی کنن و من علی رغم تمام غرها که دارم برای دست زدن هرکسی به راکتم. صنم دیدم که ریلکس پیانو می‌زنه و بابک پشت میز قال گذاشته با پشه ها قربونش برم. گفتم بازی کنیم؟.. گفت صنم! گفتم پس بازی کنیم. حتما که این فاجعه بار ترین دست امسالم نبود. به هرحال هیچ کسی مگر مربی توان شکست بابک تو تنیس نداره. نهایت من پر ناخن اون باشم. هنوزهم بک هندم شبیه به علامت دادن با ماهیتابه تو هوا می‌مونه. اما درمورد پیچ فور هند، سرعت دستم در عین قدرتی بودن ضرباتم، بازهم ادعا دارم. این روزها که من و آقاهه استاد(یاس) شلوغ تر هستیم با کارها بیشتر از هربار دلتنگم و از این انتراکت به اون یکی معمولا برنامه ریزی می کنم برای تابستونمون، تابستون.. به محض رهایی من از بار درس البته. امروز چیزهایی آنلاین سفارش می‌دادم با وسواس براش و خنده ام گرفته بود. اولین باری که برای یک نفر وسایل شخصی خرید می‌کردم؟ اگر اسم ضدآفتاب، لوسیون بدن و چی چی پوستی چیز میز شخصی بگذاریم البته. دو جمله فغانسوی هم خوندم و حفظ کردم تا سرموقع اش بگم و ذوق کنه یاسم. 

- اگه هر جا تو بری، من می دونم نشونیت همیشه عطر تنتِ

نشون منُ یک دنیا می دونن که عمری هوای موندنتِ 

درخت جوان خشکیده

من به درخت می اندیشم..

به شاخه ها و برگ ها

به سبز به بهار

من به درخت می اندیشم به تشویش ریشه های پیر

به افسوس تنه های خسته در خاک،شاید در اسمان

من به باد می اندیشم

همواره در هر جهت.

من به باد می اندیشم به طغیانش علیه برگ ها.

من به باد می اندیشم با درختان جوان خشکیده که در دل باد به دنبال منجی می گردند.

به تسلیم شدن به تسلیم شدن.

به تقدیس اره می اندیشم با دسته ی بی رمق چوبی اش

به خرامیدن درختان جوان خشکیده

به اعجاب!

به واژگان بی صدای خود.

هنوز میعاد اسمان و باد و درخت پابرجاست؟

به نمی دانم های رمیده از افسوس.

من به درخت می اندیشم.

به طغیان به حصار

به جنگ و جسد

به اره و میراث چوبی ارزوهای درخت.

به اره و بهار درختان خشکیده

به ریشه فرسوده.

من هنوز به درخت می اندیشم.

من به خود می اندیشم.

به تلاطم خرابه ها و گریزگاهی به سوی بهار

به درخت می اندیشم. به سبز به بهار.

به وجود درختی خود

به دریای خاکی بی درخت.

به تشویش مسیر

به رنگ گندمزار می اندیشم.

روزی به شب

شبانه به روز هایی.

گاه به فرار و ایستادن ها..

به تلاطم خرابه های سنگی و گریزگاهی به بهار

من به امواج باد به فانوس رهنما

روبان سبز خداگونه ام،مدام مدام

من به درختان جوان خشیکده،به خودم!

به نظاره ها به واقعیت نه

به حقایق.

به کسی که خلق می کند اثری را

به نگاهش که آرام چون اندیشه ی درختان است.

ای درخت جوان خشکیده

ای سرانجام!

مردن رویا ها در بلوغ

ایا من فکر می کنم که می اندیشم

به گندم زار به باد به اره درختان جوان خشکیده.

اغوش پذیراست!

به دنبال خود بودم ای درخت جوان خشکیده

مرا از یاد نبر گندم زار!

راه ما راه سپردن است

 

زینب کسرا_مهر ماه 1382

 

 

بعد از دوباره فکر کردن و تصحیح:

از حالت آرمانی درامد و فضایی باز تر گرفت.

امتداد یافته تا ماورا.

 

- شعر از کسرای عزیز عزیزم، عکس از بهار

تو آروم خوابیدی دوستم و من از دفتر تو شعر می خونم، لالایی لالایی تو گوش باد. یادت هست ماورا ما؟

احتیاج داشتم ساعت ها مچاله بشم پای سازت، زانو هام خم کنم توی شکم خودم و تو پیانو بزنی. از بتهوون یا که راخمانینف تفاوتی نداره. بعد من ادای مار قرچ قرچ دربیارم و تو بخندی. می‌رسه نوبت به ساز بعدی و نگاهم می‌کنی. باحوصله توضیح می‌دی خب بهارجانم با کارلوس آشنایی دارید؟ سر تکون می‌دم و می‌پرسم رابین هود شمایی؟ میگی این کلارینت هست، رابین هم فلوت می‌زد مثل من ولی. می‌ایستم و می‌بوسم شونه هات از دور. می‌دونم پری قصه می‌رسونه رد بوسه های من به دست های تو. نگاهم می‌دوزه و صدام می‌دزده. 


- چون عزیزم خود لفظ اشکال من فکر می کنم برای توجیه کار بد هست

و استراحت هیچ بدی ای نداره

(این قشنگ)

تو می تونی اون تم مورد علاقه خودت

امضای نوازندگی شخصی بدونی

و این رو پیاده کنی

بداهه.. یا خلق کردن حتی

مثلا من همینطور که گوش می کردم به این ریکورد چهاردقیقه و خرده ای

متوجه احوالت شدم شاید چونکه می شناسمت یا.. نمی دونم

ملموس بود اما

و این زبان موسیقی، زبان دوست داشتنی توست

پس چه خوب که بیشتر به زبان قلبی خودت حرف بزنی و خلق کنی

برای خالق بودن و خالق شدن

 

x8840_IMG_1059.jpeg (1170×495)

چیزی که زیاد تو خونه ما پنجره‌ست. پنجره های قدی زمان شاهی. یعنی اینکه تاقچه ای ندارن و یا بعضا در می‌شن و باز به روی حیاط؛ پنجره ان اما در واقع. غروب ها که هال خصوصی و پذیرایی فرو می‌رن تو هاله ای از اغما. پرده هارو می‌کشم من. همینطور که نور خوش رقص خورشید پرسون پرسون سرک می‌کشه به داخل. یا گرام می‌گذارم و یا اگر هوس موزیک نو داشتم باند هارو روشن می‌کنم. دوست دارم برقصم. بی اندازه عاشق رقصیدنم و تنها اما. هیچ از جمع های شلوغ نمیاد خوشم. این روزها که آبی ام و کم حرف. حالا می‌بینم با کوچک ترین واکنشی از سمت بیرون به هم می‌ریزم. یک پیغام خوندم روی موبایل که دوستم فرستاده بود و بعد تا یک ساعت نفس کشیدن رفت از یادم. وقتی دوباره اسم اون چک می‌کردم گفتم به خودم چیزی برای ترسیدن وجود نداره بهار! ببین باران بود، ببین حتی مخاطب حرف اون تو نبودی. این تپش قلب کوفتی. دوست داشتم ببوسمت. ماه قبل فقط دو بار تختم عوض کردم، بازهم دیشب و پریشب روی مبل خوابیدم. صنم می‌گه از بس ترسویی که با چراغ خواب و عروسک می‌خوابی. پخ کنیم بهت پس افتادی. شایدهم کسی پخ کنه بهم گریه ام گرفت. دلم نمی‌خواد هیشکی ببینم. با هیچ کسی حرف بزنم یا که پام از در خونه بیرون بذارم. مرگم فرداست که نوبت دندون دارم. 

پیرمرد می‌گه در ایران سی تایی نیستید اگر فروش ماه گذشته تقسیم بر تعداد پرسنل نکنید. 

بعد، طبق معمول همیشه که من غر دارم استاد می‌گن؛ پس بزرگ فکر کنید.

- هر از گاهی فکر می‌کنم به شکار.

خوبه که راندمان کارم بیاد روی دوازده ساعت. 

از این آقاهه چشم آبی کارخونه خوشم میومده همیشه. یکبار سر میز پذیرایی گفتم شما از جنتلمن ترین مدیران هستید که دیدم. گفتن واقعا؟ با علامت سر تایید کردم. پرسیدن چرا و من به سیب های بشقاب‌شون اشاره کردم. بابک خندید، من و آقاهه چشم آبی هم همینطور. بعد شروع کردن از خاطرات فرانکفورت گفتن، نصیحت به من و پرسیدن میانگین ساعت مطالعه ام. گفتن نه به تو نمی‌خوره دختر درس خونی باشی. با خنده پرسیدم چرا. گفتن قرتی‌تر از این حرف هایی. جواب دادم من درس خون قرتی ام. حرفی که درمورد قدرت حافظه ام مقابل حفظ آمار می‌زدم چرند بود. این اون وقت فهمیدم که از بحث با بابک کم نیاوردم و یک باره شروع کردم به مقایسه لیست شرکت های بورسی ایران و دنیا، حفظ بودم. بابک گفت مصداق های خوب تو چنته داری. شونه بالا انداختم. می دونم موقع دست کم گرفتن خودم که برسه نادون ترین، منم. همینکه مغرور نباشم خوبه دیگه.. نیست؟ نمی دونم. نیاز دارم یک تابستون به فرار و صبح و شب عکاسی نوبتی با لنز دوربین هام. به چابهار و مزرعه های آناناس. تنهای تنها. شایدهم فقط دوست پسرم تو شیشه مربا کردم و بردم با خودم. اون همیشه خوشحالم می کنه و آروم. شبیه به دریا. 

پیش تر این پست خوب ری‌پست کرده بودم در بلاگ. سهوا جای یک مورد از پیش نویس ها پاک شد. از نو می گذارم جهت یادآوری به خودم. هنوزهم درگیرم با فهم نرخ بهره فدرال رزرو. و کوهی از تکالیف بابک به من که انجام ندادم هنوز. می فهمم اما یکهو سوالات بنیادی می زنه به سرم و با aiهم که قهرم جای پیش بردن کار، فکر می کنم. اشتباه دارم. خیلی اشتباه. مثلا آمار سخت می مونه به یادم و یا بعضا به چیزهایی حواسم هست که.. هوف. فکر می کردم اگر رشته ام به این اندازه نامتعارف نمی بود با اونچه که هدف هست برای من، بدم نمیومد اینترنشنال بیزینس بخونم. بگذریم. جمعه شب به صرف شوبرت و یک کلاژ از بهار؟ دوست داشتم دوستانی هم می داشتم و میهمانی چای تدارک می دیدم برای عزیزانم و بعد به ازای همراهی هرکدوم یک شاخه گل آلاله به اون ها هدیه می دادم.

w54624_1500x500.jpg (1500×500)

خمیر غذارو ورز می دادم با مشت و بدون آب یا که آرد. فکر می‌کردم باخودم این همون کاری که هربار با قلبم می‌کنم. متاسفم که من باید می‌رفتم. حرف هات می‌مونه به یادم؛ شاید هم خودت و اون ایستگاه رادیویی. بازهم گریه ام گرفت. صبح که بیدار می‌شدم از خواب زیبا اینا رسیده بودن و مامان گله می‌کرد از سرو صداهای همسایه شمال‌مون. می‌گفت دلم تنگ شده بود همه اش می‌گفتم باخودم بهارم نیست حرف بزنم باهاش. تو بغلم می‌گیرمش و می‌گم دلت برای منم تنگ می‌شه زیبا خانوم؟ اخم می‌کنه. می‌گه تویی که هرروز قربون صدقه ام میری. می‌گم یادم هست آخرین بار تصویب شد دایانا صدا بزنیم شمارو. می‌خنده. می گه یکبار خانوم کوچیکم یکبار آنا و دایانا. می‌خندم. بعد هم شروع می‌کنه یک ریز از ادامه اخبار سرگیری دوباره جنگ در خانه بابایی و مامانی گفتن. سر تکون می‌دم. فکرم تو این خونه هم کار نمی‌کنه چه برسه به دوهزار کیلومتر دور تر. خوبه که این‌روزها کمتر چای تریاکی می‌خورم. از موقعی که شب ها محمد‌امین گزارش شمار فنجون های قهوه که خوردم در طی روز می‌گیره ازم فکر می‌کنم خجالتم شده بیشتر از این زیاده روی کنم. خجالت؟ من؟ چه بعید. همین. حال من هم خوب نیست.

- تو باغ قصه از تو،، سحر گل کرده شبنم