واقعام
بهار.، | 12:57 1405/3/7تبدیل به بروکلین بیبی شدم
تبدیل به بروکلین بیبی شدم

آنچه بهار به محض وصل شدن اینترنت از چت جی پی تی سوال می کند.
صبح کل کل می کردم با بابک سرمیز و بهم میگفت خجالت نمیکشی وقتی زیبا میگه بهت قهوه بریزی برامون و نگاه میکنی. گفتم نه چون خوشم نمیاد از شوهرش. گفت ولی شوهرش خوشش میاد از دخترش. قلب می فرستم براش تو هوا. بهش میگم آخی تازه دو تومن پول وی پی ان دادی :) اشکالی نداره عزیزم حرص بخور. بعد میبینم وایستاده جلو تی وی استپ کرده روی فیلم ترکی مثل کودک ها میگم بهش داره پنجاه سالت می شه مرد به خودت بیا. صدام می کنه با ذوق بهار بیا بدو بیا. سوالی نگاهش میکنم. میگه ببین. دوتا کفش هست. میگم اوهوم. میگه خب. میگم خب؟ بابک غرغر میکنه کفشای تو دیگه بهار. میگم نه کفشای من پاشنه نداره. آویزون میشه لب و لوچه اش. میگم میشه مماخت بگیرم؟ میگه نه.
- توییترم زیبا شده با خانومی ها.

بی آرایش احساس زیبایی روز افزون دارم؛ در حد و اندازه خودشیفتگی.
نانازی چقدر رویایی بودن آرشیو عکس های دوربینم.
ممنونم برای آفریدن استاد موسیکی موردعلاقه ام تا دستش بگیرم، عزیزم صداش کنم و هرروز قربون صدقه اش برم
شهریور نود و هفت. من، بابک، کت جین به تنم و مجسمه عقابم که دارم روی پاهام. تا چشم کار می کنه کویر هست و سراب بیابون. عقابم غول تشن ترین دکوری خونه بود که به اصرار و کولی بازی های من هفت ساله از بازار کرمانشاه خریده شد. مقصد ما تهران بود و یک خونه باغ قدیمی که بعد ها نزدیک به دو ماه موندگار هم شدیم اون جا. تنها بودیم چون زیبا و صنم قبل تر از ما رفته بودن و من فاینال تست زبان داشتم و بابک هم گرفتار بود با کار. شب های تنهایی که می نشستیم و باهم ترانه خونه خالیِ خانوم مرجان بلند بلند و از ته دل می خوندیم و بعد ریموت ماشین بابایی می دزدیدیم و اون یک هفته آخر به همه رستوران های شهرمون که سر نزدیم قبل از اون، می رفتیم و تو راه به موزیک های داش مشتی بابایی می خندیدیم. هنوز هم وقتی بابک ماموریتی میره و نیست شب ها خونه، ویس این تیکه از آهنگ می فرستم برای اون که می خونه خونه خالی خونه غمگین خونه سوت و کوره بی تو. رنگ خوشبختی عزیزم دیگه از من دوره بی تو. نمیره از یادم روز آخر، خونه بچگی هام که پر بود از خالی و صورتی ملوس خاک گرفته اتاقم. اون لحظه که محسن کمکم می کرد برای سوار کردن عقابم و تکون دادن سرش به حالت تعجب که یعنی لازم هست این هم ببری بهار؟ گوله اشک سمج پشت پلک من. هنوزهم قلبم جایی میون کلوت های کویر میتپه پنهونی. چون عاشق بودم، عاشق اون مردم یا که گیرایی جنوبی زادگاهم نمی دونم. هیچ موقع تعلقی در من نبود به این نقطه از زمین که حالا نه سال در اون گرفتارم. از کرج، تهران.. به قول کسرا این مردم عصبانی ان از زندگی انگاری. ترسش میاد آدم. شاید هم مدرکم گرفتم و بعد به سرم زد و مهاجرت معکوس کردم. دنده عقب به سمت کویر. بازهم کویر. یادم هست تو اون جاده من، بابک، کت جین به تنم و مجسمه عقابم که دارم روی پاهام. ضبط ماشین می خونه یک موزیک از دایان که دوست داریم هردو و بابا خوشگل تر می گه اما: چتر جا گذاشتی آخ! ایندفعه بازم
- بی ربط به نوشته با ضدآفتاب
فقط پینترستم می خواستم و ساندکلود خودم. خوشحال شدم از بالا اومدن وب سایت شعر کسرای نازنین همین. نه تلگرام نه هیچ و پوچ
سوگند می خورم تا ابد وفادار بمونم به وبلاگم
09:19
- تو عزیزدل من بودی
خانومی تو لابی بهم نگاه می کنه و نزدیکم میاد. متوجه شدم میهمان تولد باید باشن. با ملایت براندازم می کنه و لبخند شیرینی داره. معذب نیستم و در جواب ایشون لبخند می زنم. میایسته آسانسور. چشم من خیره می مونه به گلدون لیلیوم ها. سومین روز متوالی که سردرد دارم. یادم میاد دیروز هم با فشار خون هفت سر کردی بهار. اون لحظه که خودم رو به مبل انداختم و همه کار کردم تا پلک هام باز نگه دارم فقط. می دونستم وگرنه غش کردم و بعد تنهای تنها هیچ کسی نمی رسه به داد تن بی جونم برای نجات من. دیروز یک نامه نوشتم برای کسرا و بعد پاک کردم از اینجا. راضی نبودم چشم خیلی ها خواننده نامه ام باشه. تلاش کردم تا حرف بزنم با روح اون. می دونم قصه این غصه من می کشه. دوش آب سرد که امروز گرفتم و موکای عالی که درست کردم. هشت صبح پیام دادم به بارانک و برای اون موزیک قری فرستادم. از ارکیده گفتیم و پیونی، همینطور کیفیت رژ لب مک. شاید باید هرچه زودتر آقاهه استاد ببینم و بعد با شماره مهر مک اون ببوسم. بوی بادمجون کبابی و شام شمالی محبوبم. با خودم می گم شاید درد جایی رخنه کرده بهار میون عضلات صورت من. نزدیک تر به چشم هام. از همه نزدیک تر. امروز یک نفر پرسید کی بهتر از همه سلیقه تو رو می دونه. بی معطلی گفتم بی شک بابک؛ پدرم. اون خوش سلیقه ترین مردی که سراغ دارم. حالا هم میرم تا ازش بخوام یک دست گیم تنیس شکستم بده.
- آمازون دیگه چرا فیلتر شد. لعنت بهت آخوند. موزیک فوق با ادای عشق تقدیم به ماری نازنینم شود
- وعده ما ایرانی روشن باشد
احساس مزمن روزها. اونوقت که همه چیز از اجتناب شروع می شد. اجتناب من از آدم ها و نفس جمعیت. ماه پیش دوستم برای یک خرید کتاب من با مترو می برد.. یادم نبود آخرین خاطره ام از مترو تهران سه یا چهار سال پیش؟ تلاش کردم تا غرغرو نباشم و اعتراضی هم نکنم. وسط راه گفتم اما بالاخره.. بالا نمیاد نفس من فاطمه. ماه های طولانی حبس کردن خودم تو خونه و دیر به دیر جواب دادن به همه و بچه ها. در آخر و به مرور محو شدن رد روابط. این من بودم. عاشق باغبونی و رقص تک نفره.. آدم ها؟ بعید می دونم. اضطراب و اضطراب. با اینکه شاید یک دهم نگرانی های یک بزرگسال هم تعمیم داده نشه به احوال من اما پس چرا باید اضطراب پنجاه سالگی خودم از حالا داشته باشم. اظطراب بچه ای که ندارم حتی. نمی دونم. انگار که اگر یک ساعت کمتر درس بخونم فردا روز بچه ام گرسنه می خوابه. یا که اگر یک دقیقه کمتر انجام دادنش باعث بشه کم بشه از امید تو به من چی؟ تکون تکون دادن پاهام در دراز مدت انگار وصل به زلزله ده ریشتر باشم و خراش دادن پوسته ناخن هام با انگشت مخالف. کاش بودی.
- درحال تشویق آقاهه پیانیست
یعنی کل شب رد مدادم مونده بود روی دستم؟ آه بهار
تو عشق دل من و قشنگ ترین مو فرفری دنیایی. من از حالا تا همیشه دور حواسم هست بهت. تا من هستم تو تنها نمی مونی. من سرزنشت نمی کنم. باید بدونی که کنار من می تونی هرکسی باشی و نهایت لذت ببری از خودت بودن. چون من هیچ موقع، هیچ کجا اجازه نمی دم تو آسیبی ببینی. اما عزیزکم. این دنیا رنج و درد زیاد داره برای تحمیل به تو و قلب پاک تو. ازت می خوام مهربون بمونی و شجاع. کمی هم باور داشته باشی به جادو گاهی. فراموش نکن زیباترین تویی، تا روح زن در وجود تو آمیخته ست؛ در عین زیبایی و وقار، آزاده و قدرتمند ترین تویی. کوچولوی شیرینم. بعد ها می فهمی آدمک ها آن چنان لایق اهمیت نبودند که تو به این خاطر از محبت و اصل اصالت خودت دل چرکین باشی. چه حیف! اگر روزی هم خواستی جای فرد دیگری باشی. و کم شمردی نعمت ها و موهبت ها که در مشت داری برای متفاوت بودن. باید ایمان بیاری که جهان مملو از برکت، عشق و خوبی هاست. وگرنه و اگر مخالف این موضوع باشی و دنیا در اطرافت رو سرشار از زشتی ها تصور کنی؛ نمی تونی به انتظار بنشینی برای رخ دادن اتفاق خوبی. روزی عاشق میشی و روزی دل شکسته. این خاصیت زنده بودنِ عزیزم. پس نیک زندگی کن و بجنب برای کشف امضای اسم خودت. چرا که از آدم ها یک اسم نیکو می مونه به یاد و خاطره یک لبخند در باد.