
قسم به اسم آزادی
به لحظه ای که جان دادی
به قلب از هم پاشیده
قسم به فریاد آخر
به اشک لرزان مادر
که راه ما باشد آن
راه تو
ای عزیز
به یک صدا؛
جاویدان
ایران عزیز ما

قسم به اسم آزادی
به لحظه ای که جان دادی
به قلب از هم پاشیده
قسم به فریاد آخر
به اشک لرزان مادر
که راه ما باشد آن
راه تو
ای عزیز
به یک صدا؛
جاویدان
ایران عزیز ما
از لحاظ روحی احتیاج دارم با یک پیرمرد هفتاد ساله بازاری اصفهانی/یزدی/تبریزی نشست و برخاست می داشتم و بعد فوت و فن های بیزینس از زیر زبون اون بیرون می کشیدم؛ به عبارتی او را خلع اطلاعات می کردم. احوالم تعریفی نیست. من بعد از فروپاشی های روانی پی در پی هفته گذشته که داشتم. و بعد هجوم غول آسای حجم درس ها به من. اینطور بگیم عکاسی رو کنار گذاشتم. و فکر می کردم به اون جمله که دیشب بابک گفت معیار باسواد بودن داشتن سواد مالی. صنم می چرخید به دور خودش و بیست سوالی بازی می کرد با بابک. اومدم تا چیزی بردارم از یخچال، اسلایس های لیمو که آماده داشتم برای دیتاکس خودم احتمالا. و گوش هام تیز شد به صحبت این دو که صنم با لحنی مارپل گونه پرسید اگر چیزی رو در درون خودت تغییر می دادی اون چی بود؟ دستم ایستاد از حرکت و ترجیح دادم تا بعد از شنیدن جواب بابک بیرون برم از آشپزخونه. که بابک من من کنان گفت نمی دونم واقعا. چرخ زدم و به علامت تعظیم سر خم کردم و گفتم تیپیکال یک انسان خودشیفته مشاهده می کنید. بابک خندید. اضافه کردم کسی که هیچ اشکالی نمی بینه در خودش. بازهم تعظیم کردم بی عیب، چنان که گویا بهتر از او در سماوات نیست. بابک دست گذاشت به روی ساعد خودش و ریز ریز هردو خندیدن و بیرون اومدم من. البته نه بعد از شاخ یونیکورنی درآوردن از جوابی که داد و گفت شاید بیشتر مطالعه می کردم و من و صنم این شکل بودیم که پدر من؟ هر روز خدا بیشتر از دانشمند فیزیک هسته ای مطالعه داری این چه جوابی آخه. دیشب بچه ها تنیس بازی می کردن تو خونه و من دقت می کردم به خودم، هنوز هم به این سن بدون چراغ خواب و عروسک پنگوئنم نمی بره خوابم. روحیات نانازبلا گونه که دارم مثل اینکه فهمیدم حالا عاشق عوض کردن روبالشتی های ساتن اتاق و ست کردن اون ها با کش موی خودم شدم یا که بودم. سرسام گرفتم از صدای راکت ها، توپ و به قصد کشت ضربه زدن این ها. این روزها موزیک ایرانی گوش کردم و می کنم به کرات. کامنت های اینجا هم بستم و نفسی کشیدم از آسوده خیالی که نداشتم. می دونم اگر محمدامین نمی بود حالا از من یک جنازه باقی بود در خاطره باد. چطور باید نوشت از احساسم نمی دونم اما فهمیدم بعد از سه سال رابطه همیشه و هربار نقش ناجی اون غالب بوده بر من. کسی که بود اونوقت که هیچ کسی نبود؛ حتی خودم. و بعد گفتم تو دست های جادویی داری، من به دست خودت بیرون بکش از این باتلاق که غوطه ور هستم در اون. می دونی من لجباز به تو گوش می کنم فقط و تلاش می کنم برای عمل به حرف تو. تارگت بعد راندمان ده ساعت کار مفید هست. دست کم دیروز که اینطور گذشت. امروز هم نوبت عصب کشی دارم و دلیل ناب می طلبم برای فرار، همین.
تو زیباترین فصل بهاری
واست اهلی میشن گرگای بیشه
اگه شهرُ تو آغوشت بگیری؛
زمستونا کسی سردش نمیشه
با نهایت همزاد پنداری که دارم و داشتم از مزاحمت ها و مسیج های بیمارگونه اتاق گفتمان، کامنت ها و غیره.
گاهی به انزجار میکشه تنفر من از رفتار آدمی.
طی سه چهار سال وبلاگ نویسی که کردم تمامی پروتکل عهد بوق گذشته بیان صمیمانه دوست داشتم. اون هم به این خاطر که محیطی بود نسبتا کوچک و خلوت. مدینه فاضله من و آرمان شهری که به دور از شلوغی و اعصاب خردی های روزانه به پایش می نوشتم. شاید شمار خواننده های وبلاگ من در طول سالیان به نصف آمار فالوور ها که در عرض دو ماه دارم در اینجا، بالاتر نرفت. و این؟ یعنی معنای دقیق فاجعه. من که با شعار "Famous for a few" زندگی چرخاندم هیچ موقع علاقه به پیج اینستاگرامی و اون شدت از "ازدحام چشم ها" نداشتم و ندارم. نهایت ارتباطات با دنیای خارج یک وبلاگ بود و ایمیل. هنوزم هم.. به سیر و سلوکی دیگر هست البته. حالا این پیشروی بلاگ ایکس در تقلید از الگوریتم پلتفرم های طالب بیننده و نه به عنوان یک فضای نوشتار، خواننده طلب؛ منجر شده به تکثیر شماری از یوزر های سطحی نگر، اللخصوص بی کار و مزاحم کار نوشتن دیگران. امروز هم دست به درخواست حذف برای این اکانت خودم در ایکس بردم و به فکر رفتم از تغییر آدرس و یا بستن چت باکس گفتمان،، پیش نویس پست ها برای عدم نمایش در اکسپلور همگانی وبلاگ و یا "به اصطلاح وبلاگ" که چاره ساز نبود.
بعد از یک دعوای نسبتا سنگین سرمیز و زیبا که می دونست نزدیک پریود تایم من و هرلحظه احتمال فیوز پروندنم بالاست. پس با ملاطفت خانومی کرد و بیرون کشید سه فاز من از برق. چند ساعتی درس خوندم و از طرفی برنامه ام خالی گذاشته بودم برای اون نیم ساعت گپی که محمدامین خالی داشت مابین ساعت کاری خودش. هرچند احتیاج داشتم زنگ بزنم و برای ساعت های طولانی از زمین و زمان غر بزنم؛ می دونم که با تمام حواس گوش می کرد. از سنگینی وزن افکارم پناه بردم به باغ. خوب می دونستم اگر می ایستادم گردنم اینبار زیربار فکر ها و حرف ها می شکست. دویدم. برای دقایق طولانی. بی معطلی و نفس گیری دویدم. متوجه شده بودم اگر ادامه می دادم خون دماغ می شدم یا که از حال می رفتم و یک گوشه بوته گل ها پس میوفتادم. نگاهم هر زمان رو به آسمون بود اما؛ روی روشن آفتاب خورشید مثل اسید پاشیده می شد به پوست صورت و بازوهام. خیلی هم بد نشد، حالا یک قدم نزدیک تر به برنز بلوندی تابستونی هستیم،،.. شد؟ با ایرپاد زیر دوش آب سرد رفتم و برای 2745امین بار در روز این موزیک ناز اشک دربیار خودم پلی کردم. به شیشه روغن آرگان موهام زل می زدم. به دم سپید خانوم جغد،، کز کرده پشت پنجره اتاقم. به جای خالی تو عزیزکم. به جای تو که پر شده با قو های کاغذی دست ساز من و بامبو ها. چای دم کردم. برای شیرچای بلوچی مورد علاقه تو.
- نازنین یاس
حالا مهربونی کن و به خوابم بیا
به خودم در روان پریش ترین حال روحی و درسی که دارم بوس می فرستم. اگر حوصله کنم سرمه چشم هام تمدید کنم، اگر.
چی این اعتماد به سقف من؟ دختره نانازبلا خودشیفته.
- دسته گل های فریزیا قشنگم. اشک می ریزم من براتون اگر یادم بیوفته پژمرده شدید حالا. ای کاش همیشه سبز بودید و سپید عزیزک های قلبم.
اما پریزاد.. مگر نه اینکه زیبایی در نگاه نامیرا نیست و نبود؟ من می دونم در آخر هرفصل می میره عشق، گم می شه گرد از چاشنی محبت و رنگ می بازه گل از زندگی. با این همه من گفتم به تو هریک از ما در فردیت تن، تنهاییم. تو بازهم نظرم رو به ظرافتی شیرین بر تاکید "ما" جلب می کنی و بهت می گم اینبار عطر وانیل داری، یک مشت جادو با پشت پلک هایی عسلی گاهی کهربایی. چطور باور نکنم از تو؟ حتی کلمه ای.
چیزهایی می بینم به رویا. می گویمت من از جنس نر تنفر دارم. می پرسی آخر چرا؟ می گویم از آن عابدان معبد نه نه، آنهایند که به نیایش خرابه های تن می نشینند. آنها که دو پا دارند و با پای سوم خود تصمیم گیری می کنند. می پرسی از من که به همین خاطر هم مادام می خوانمت. سر تکان می دهم. گیلاسی کنیاک برمی داری و رو به من که نشسته ام می ایستی. اضافه می کنم تو اگر مرد بودی از آن نامرد های آنان می بودی. می خندی و از حدت درد شقیقه دگر بار می نوشی. می گویم می توانستی پیامبر هم باشی. می پرسی آن وقت من از پیروان تو بودم؟ می گویم من حالای حال هم پیرو تو هستم. گفتی پس مهمانت کنم. با تصحیح و ادب که سعی در رعایت نهایت آن می نمودی جمله هایت را اصلاح می کردی. مهمان تو دختر به حساب نر. خوب است؟ از جایم پا شدم و با غضب.. تو بودی که تند مزاجم می کردی؛ به تو گفتم غلط اضافه نکن مردک. خندیدی. تبسم تو نیرنگ نر بود. این را من می دانستم و مادرت. پس دستور پخت کلوچه های مادرجانت را سوال کردم. شانه بالا انداختی. برای من که به زور و یاری انگشتان پاهایم، به نصفه شانه های تو هم نمی رسیدم شانه بالا انداختی و گفتی دستوری که ندارد. آنها پخته شده بودند با چاشنی محبت. برای تو پخته شده بودند. تکرار کردی. برای تو پخته شده بودند. راستی راز آشپز در این بود؟ محبت! یک بطری گراپا هست در کنار میز که خالی از نوشیدنی ست. آن را برمی دارم. تیز تر می شوی. می گویی شبیه به آن تصویرم که ثبت کردم و بر پایه آن عکاسی با زن نوشتم. خنکای بطری، حرارت را از خون انگشت من می زداید. اخم می کنم. بی آنکه بدانم پیوند ابروانم ابراز هم آغوشی دارند. گویا داشتند که با سبابه انگشت به روی شان ضرب زدی. در هوا البته. ادای ضربه از خود در می آوردی. با دست آزادت آن یکی، دومین گیلاس نیز هم. چرخاندی و این کلمات بودند که از مهد فرانسه بر زبان تو جاری شدند. آن نیمچه لحجه جنوبی تو.. آه همشهری نادان من. با آن پیرهن نخ نمای آزاده به نیچه می مانستی که برای خود در آیینه بندری بلغور می کند. نگفتم من هم آیینه تو بودم؟ گفتم اینها تابحال پیامبر زن به خود ندیده اند. گفتی زنی در این دیار زنده نیست. گفتم پس مادرانمان چه می شوند. آخر این هامون و کویر زاینده ای از آن خود دارد. گفتی آنکه جانداری از وجود خود می زاید زاینده آن است ورنه جان مادری به جان فرزند وابسته. گفتم پس خدا هم زنی بوده و جهان را در وجود خود آبستن داشته. گفتم جان ما چه.. آن هم به همان مادر وابسته است؟ اولین مادر. راستین ترین مادر. گفتی پرت و پلا نگو دختر و سیگاری آتش بزن زن. گفتم باشد و به نفع توست که لبهایت را هرچه زود به یکدیگر بدوزی. البته اگر هنوز هم دوستدار آنان هستی. هیچ نگفتی. سرت را به زیر گرفتی و دیدم که اخم می کردی. آنها را ندیده می دانستم که اخم می کنی. به یقین دیده و جان؛ همه تو را می دانستم. از بر بودمت. گفتم به من اخم نکن. اخم ها از هم باز می شوند و دل تو تنگ می ماند. گفتی مرا ببوس. گفتم دوستش دارم. پرسیدی چه کاره است. پاسخ دادم هنرمند است. گفتی هنر که عار شد.. کار هم شد؟ گفتم اوست که به وسیله هنر خود بر ارواح آدمی تسلط دارد. گفتم تو هم می توانستی هنرمند خوبی باشی. نه از آن استادان آنها. از آن معمولی هایشان. معمولی که می گویم.. یک معمولی خوب. خودت نخواستی. گفتی تو که می خواستی چه بر سرت آمد آمیگ؟ گفتم هیچ؛ من عکس می گیرم و درس می خوانم. به تقریب تمامی روز در آن لای مسموم کتب درسی زیست می کنم. گفتی از آن زمان که فلک سیمین رنگ بود گفته ما همه بنده هیچ بودیم و هستیم. گفتم بله. همینطور است حضرت اشرف که شما می فرمایید. چرخ زدی و از جایت به کنار بازوان من خزیدی. گفتم من از این روح تو می ترسم. با لحن جارچی و نگاه مرد بازیگر در آن یکی از نمایشنامه های سارتر جوابم دادی: آنان که می ترسند، بزدلان خطاب خواهند شد. گفتم از تو نیز بزدل تر مگر هست؟ سر تکان دادی. گفتم کاش ببوسمت. به سوی سرنوشت هم می روی؟ گفتی شاید؛ گفتم برو. دیر وقت است. ماه به زمین می آید و این ملاهایند که در مسجد به کمین نشسته اند. برو.
زمستان یک هزار و چهارصد و پنج
نگرا؛
با آرزوی دو شقه شدن کمر نظام و دیکتاتوری حال حاضر.
متاسفم که به رسم وبلاگ نویس ها از اخبار روز و کشتار نمی نویسم. قدری درد دارم که با نوشتن بی ربط در خودم آروم می کنم.
تا از خاطرم نرفته در اینجا هم آقای استاد زحمت کشیدند و آلبومی برای دل های جوان؛ دقت کنید نگفتم گوش ها:) تدارک دیدند.
پس بشنوید و کیفور شوید
- آپلود شده در تاریخی به بعد از هجده و نوزدهم دی ماه.
برگرفته از وبلاگ فقید اینجانب